نمایشگاه ماه مهرم رو به دلایلی کنسل کردم!!!!! اما فکر کنم دلم می خواد مطلبی رو که برای نمایشگاه گروهی "چشم دیگر" که در گالری ماه مهر برگزار شده بود رو بنویسم. البته وقایع نگاری می کنم و نه نقد!
هر چند نوشتن و بررسی آثار یک نمایشگاه گروهی خیلی مشکل تر از یک نمایشگاه انفرادی است و به خاطر همین هم هست که با توجه به گفته های آقای مسلمیان :" اینکه اگر قرار باشد کسی نقدی یا نظری در مورد کارها داشته باشد می تواند یک یا دو یا همه ی آثار را در نظر بگیرد و به گروهی بودن نمایشگاه کاری نداشته باشد. بسته به نوع نگاه منتقد و سطح سواد بصری او دارد که چه کارهایی را انتخاب کند و حتا می تواند در مورد کلیت نمایشگاه به نقد و بررسی بپردازد و اینکه اصولا هدف برپایی اینطور نمایشگاهها چیست؟ که هدف در این نمایشگاه ِ به خصوص، نشان دادن توانایی های یک آکادمی تخصصی هنر به نام "ماه مهر" است که به عنوان یکی از مراکز اصیل و تاثیر گذار در جریان های هنری امروزه ی ایران فعال است و اینکه نوع تفکر حاکم بر سیستم آموزشی این موسسه ، کاملا مدرن و معاصر به مفهوم امروزی است و حتا کسانی هم که به عنوان یک ناتورالیست به مجموعه می پیوندند با حفظ دانسته هایشان و تلفیق با نوع نگاه مدرنیستی و معیارهای نوین خلق اثر، می توانند اثرشان را به گونه ای معاصرتر و حتا جهانی تر معرفی کنند". به گفته ی ایشان :" کلیت کارها دارای یک حرکت کلی و مشابه است و آن جستجو و تلاش هنرمند برای شناخت خویش است و در این جستجو هر کس به پشتوانه ی زمینه های فکری و تجربه های علمی و عملی خویش دست به آفرینش اثر هنری زده است که منحصر به فرد ویگانه است و این یگانگی در اثر هنری به مخاطب می فهماند که با وجود قرار گرفتن این همه نگرش متفاوت در زیر پرچم آموزشی یک استاد، دلیل محکمی است بر اینکه سیستم آموزشی این استاد تنها به شیوه ی " هدایت و راهنمایی" است. چیزی که در افواه عمومی طور دیگری وانمود و معرفی شده بود. به گونه ای که خیلی ها معتقد بودند با قرار گرفتن در کلاسهای آموزشی ِ یک استاد به خصوص، کارشان رنگ و بوی استاد مزبور را می گیرد و از خویشتن و خود نگاری به دور می افتند". به قول آلا که بر اساس تجربه های شخصی اش در تدریس، می گفت:" خیلی از شاگردها با به دست گرفتن رنگ و قلم، از تجربه های اساتید بنام و شناخته شده و تجربه های شناخته شده ی هنری این اساتید در کارشان استفاده می کنند و این نه تنها به خاطر یاد گرفتن و پیدا کردن مسیر شخصی شان است بلکه چون فکر می کنند مسیر ِجواب داه شده تری است و قدرت ریسک ندارند این کار را می کنند و به اصطلاح میان بر می زنند که این کار باعث می شود که هیچ وقت نتوانند خود ِ خودشان را تجربه کنند".
آقای مسلمیان با اشاره به آثار آلاله شیروی گفتند:" نوع این کارها به گونه ای است که ترکیب بندی و رنگها با زحمت زیاد و مداقه به دست می آیند و من شخصا از این نوع پیچیدگی ذهن هنرمند و اثرش لذت می برم. اثری که برای به دست آوردنش تلاشی مضاعف انجام گیرد. ولی این به معنی رد آثار سهل الوصول نیست" . در اشاره به آثار راشین خیریه که یکی از حاضرین آنها را تصویرسازی نام گذاری کرد، گفتند:" اینها را نمی توان گفت که یک تصویرسازی مطلق است. بله! درست است که از عناصر تصویری خاصی مثل قیچی یا رخت آویز استفاده کرده است اما ذکاوت هنرمند در به کاربردن همین عناصر در ترکیب بندی و تکنیک متفاوتش آن را بسیار از تصویر سازی دور کرده است و در نهایت، اثری را ارائه می کند که نگرشی زنانه و امروزی را در مورد مسئله ای خاص، بیان می کند. نامیدن اثر هنری با انواع اسامی، فقط در حد معرفی تکنیکی اثر مورد توجه است و نه بیشتر. مثلا می توان گفت "اثر هنری ای که با خیاطی درست شده است"، آیا می توان آن را به عنوان یک اثر هنری رد کرد تنها به این خاطر که تکنیکش خیاطی است یا ابعادش متفاوت است؟"
آقای مسلمیان با اشاره به چند نمونه دیگراز آثار به نمایش در آمده به این نکته اشاره و تاکید کردند که:" افرادی که با آموزش های کاملا ناتورالیستی یا رئالیستی رشد کرده اند هم در این کلاسها، نقاشی و نوع نگاهشان دچار تحولات بزرگی شده است. دست کم در ترکیب یا کمپوزسیون. می توان این تحول را دید که چه دستاورد بزرگی برای هنرمند بوده است آنهم هنرمندی که رئالیسم را با تمام گوشت و خونش درک و هضم کرده بوده است.
آیدین آغداشلو هم در بازدید دوباره شان از نمایشگاه برای شرکت کنندگان صحبت هایی راگفتند . یکی، همان موردی بود که مسلمیان هم به آن اشاره کرده بود و آن اینکه با وجودیکه استاد کلاسی این آثار یک فرد شناخته شده است، در هیچ یک از آثار رد پای این استاد دیده نمی شود یا حتا اگر هست خیلی کم است و این خیلی خوب است که هرکس با توانایی های خودش کا ر می کند. نکته ی دیگر، گونه گونی آثار است و اینکه هیچ کس شبیه هیچ کس دیگر نیست. دیگر، تعداد زیاد کار، که نشان از تعداد زیادی هنرمند می کند که ممکن است این تعداد در روند زندگی و نوع زندگی شان از صحنه ی هنر بیرون روند و هر کس توان مقابله داشته باشد پیروز است. اینکه هرکس بتواند با وجود فشارهای اجتماعی و حتا خانوادگی از دالان تنگ و تاریک زندگی با دستاویز هنر و یا مشخصا نقاشی به سلامت بیرون رود کاری است که از عهده ی هر کسی بر نمی آید. بعضی ها در مسیر دست یابی به هنر متعالی ذهنی شان دست به خود ویرانگری هم می زنند مثل مودیلیانی اما چه بهتر که کمی صبورتر و عاقلانه تر رفتار کرد تا جامعه هم راحت تر اثر هنری ما را قبول کند و همه ی اینها با درایت امکان پذیر است مثل پیکاسو که درایت هنرمندانه اش باعث شد که هم خودش هر کاری که دلش خواست انجام بدهد و هم جامعه، پیشرو بودنش را بپذیرد.مطلب دیگر اینکه هانیبال الخاص استاد ِ خود مسلمیان معتقد بود که یک اثر یا خوب است یا بد. ولی آقای مسلمیان با قرار دادن دو اثر متفاوت در ارزش ها در کنار هم، امکان قضاوت و بررسی و نتیجه گیری را به مخاطب هم می دهند و به مطلق بودن ِخوب یا بدی کاری ندارند.آیدین آغداشلو با اشاره به نوع نگاه هنرمندان امروزه این نکته را مطرح کردند که خوب یا بد، نوع نگاه هنرمند امروز ایرانی، نگاهی جدی است و مسائل شوخی و طنز یا فکاهه در نقاشی ایران خیلی کمرنگ است و این از نوع نگرش هنرمند به جامعه و دنیای اطرافش ناشی می شود که معلوم می شود نگاه هنرمند امروز ایرانی، نگاهی کاملا جدی است و نه مثل خوان میرو و حتا رکنی حائری! نگاهی که سرشار از دغدغه های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی است".
آقای آغداشلو در ابتدای صحبت هایشان گفتند :"من همواره به همه امید می دهم اما سعی می کنم امید ِبیهوده هم ندهم چرا که ممکن است راه را دشوار و کار را خراب تر کند. در پایان هم برای همه آرزوی موفقیت کردند.
قراره من در ماه ِ مهر (فصل) نمایشگاه داشته باشم اما آلا پیش دستی کرد و حالا تو ماه ِ مهر (گالری) نمایشگاه داره. آلای عزیز! زمانی آقای سمیع آذر گفتند که مسایلی که درباره ی روان شناسی رنگها مطرح می شه بیشتر به بازی و سرگرمی شبیه و نمی تونه واقعیت ِ روانی ِ انسانها و حتا خود ِ رنگها رو بیان کنه...! تا حدود زیادی با این فرضیه موافقم، اما در جایی که رنگ، بیشتر از یک معنا و گمانه زنی ِ روان شناسانه به کار بره، همه چی فرق می کنه. توی ذهنم کارای افشین. پ. ه رو مرور می کنم که عاری از رنگه و خیلی از طراحی ها و چاپ های سیاه و سفید ِ ماندگار ِ تاریخ هنر رو می بینم که اتفاقا همین دو رنگ، چه توانایی شگرفی در معرفی ذهن و بیان ِ هنرمندش داشته. می بینم وقتی سیاه و سفید، اینقدر تواناست – که هست – (جدای از کار افشین می گما!!!) که وقتی که " مطلق " اینقدر تواناست – که شک دارم!!! - پس چرا هی پالت می خریم و می شوریم و رنگ روی رنگ می ذاریم و هی غر می زنیم و مشعوف می شیم و فریاد می زنیم و گاهی حتا مث یه بچه کنار بوم زار زار گریه می کنیم و ....(اگه فکر می کنی این اعمال هیستریکه به خودت نگیر!)....رنگ اصلا چه معنایی داره؟
توی دنیای مدرن و احتمالا پست مدرنی که ما خواه ناخواه، به واسطه ی زندگی در جامعه و شرایط سنتی ای که در اون رشد کردیم و " فرهنگ " پذیرفتیم، پذیرش رنگ تنها به مثابه ی یک متریال معمولیه که فقط پوشاننده است و این پوشانندگی رو هم می شه مثلا با نمد هم انجام داد، کمی مشکله! اما باور داریم که به عنوان یک انسان مدرن، گاهی از فرامین سنتی ِ فرهنگمون سرپیچی می کنیم و آتشی رو که سیاووش در آن پاک شد رو با رنگهای سرد نقاشی می کنیم...مثل اینکه پذیرفتن معنای رنگها هم چندان سنتی و عقب افتاده به نظر نمی رسه!!! رنگ، قدیسه ی جهانشمولی برای ذهن هاست و گاهی این قدیسه در ذهن روشنفکری حلول می کنه و گاه در ذهن ِ خبیث مردی که خاطره ای وحشی رو مرور می کنه و گاه در ذهن ِ سیاستمداری که خودش هم اسیر رنگ باشه والا، کمند سیاستمدارانی که اصولا بویی از هنر برده باشند(....خدا کنه تن ِ هیتلر رو نلرزونده باشم!!!). و رنگ، قدیسه ی ساکن ذهن هنرمنده حتا هنرمندی که به مطلق بودن آثارش در سیاه و سفید، اکتفا کرده. مخلص کلام : رنگ و بحث تمام!
آلای عزیز! تصمیم دارم نمایشگاهم رو به پدر و مادرهایی تقدیم کنم که در طول این 3 – 4 ماه پشتشون خمیده و قلبشون شکسته و آرزوهاشون بر باد رفته...پدر و مادرهایی که بی جرم و جنایت، داغدار ِ زخمی شدند که توهم ِ کج اندیش ِ صاحبان ِ قدرتی که تمامی منافذ شعور و انسانیت شون رو مسدود کرده، به اونها زدند... و اینکار رو خواهم کرد. هر چند تقدیم یک نمایشگاه نقاشی، اونهم در این فضای دلمرده و سرد نمی تونه دردی از کسی دوا کنه اما اینجاست که هر رنگی، در هر ذهنی، معنایی پیدا می کنه و شاید در این میون، رنگی یا خطی یا فرمی، خاطره ای یا حسی رو در کسی تلنگر بزنه که بیدار بمونه...هر چند رنگها هم اینروزها به دامن تحریم افتادند اما لجاجت ما هیچ وقت تحریم و تحدید نمی شه....همه ی اون فریاد های آزادی خواهانه ای که زدیم، تو حنجره ی تاریخ ثبت شد و چه افتخاری از این بالاتر که پیشگام ِ خواهندگان احقاق حقوق انسانی مون هستیم! همون خس و خاشاکی که ترس رو تا اونجا برده که حتا در مورد تعالیم علوم انسانی در جامعه ی حالای ایران هم تردید می کنند. من به تو افتخار می کنم که نقاش هستی و روشنفکر و به خودم می بالم که در چرخه ای هستم که خواهان ِ باز پس گیری ارزش های انسانی شون هستن و رنگ، تنها نشانه ی بسیار کوچکی است از شکستن تابوی سکوت و نخواستن. کاش می تونستم تمام رنگها رو به تو تقدیم کنم اما... تنها نشانه ی کوچکی برای یک نقاش باشی بزرگ....
راستی نقاش باشی ِ کدوم دربار؟
8 امرداد 88، چهلم شهدای سبز
از صبح با مهسا بودم. اینترنت خونه مشکل داشت و برای کارم رفتم شرکتشون. از صبح همه اش درباره ی اینکه بریم بهشت زهرا یا نه بحث می کردیم اما چون می ترسیدیم که مترو کار نکنه و نتونیم به موقع برگردیم دو دل بودیم. چون شنیده بودیم متروی مصلی رو بستند. اینوقتها آدم باید برای هر چی می شنوه یه درصدی از احتمالات رو در نظر بگیره! ما خبرهای بهشت زهرا رو از اینترنت می گرفتیم. دستگیری جعفر پناهی و مهناز محمدی و هما روستا و پگاه آهنگرانی و...؟؟؟ و حضور پلیس و .....با یکی از دوستام هم در فرنگ! اون سر دنیای دور چت می کردم و از دلتنگی اش برای خاک می گغت و اینکه چقدر دلش می خواد برای به دست آوردن چیزی! بجنگه و اینکه ما، چون برای به بدست آوردن آزادی می جنگیم زندگی مون هدف داره و آزادی برامون ارزش....!ساعت 4.30 تا 6 هم به صحبت های یک مرد اقتصاد دان و سیاسی گوش دادیم اندر باب: سیاست، تاریخ، لزوم مطالعه تاریخ، عهدنامه ها، روشنفکرها، لات ها، رهبران، هنرمندان و خلاصه .....ساعت 6 به قصد رفتن به خانه هنرمندان راهی میدان ولیعصر شدیم. پارک وی از تاکسی پیاده شدیم و دیدیم برای رفتن به خانه هنرمندان کمی دیر شده به همین خاطر تصمیم گرفتیم پیاده به سمت پایین (ونک و میدان ولیعصر) راه بیفتیم. روبه روی جام جم (صدا و سیما) در کنار پنجره های خانه ای متروک، عکس چند نفر از شهدای سبز : سهراب و ندا و محمد کامرانی و ترانه و چند نفر دیگر را روی مقوایی چسبانده بودند و چند شمع سیاه هم در پایینشان روشن یود. کمی ایستادیم.... نگاه کردیم.....چیزهایی زیر لب زمزمه کردیم.....فاتحه ای شاید بود یا فحشی سزاوار!!!....راه افتادیم. کم کم ماشین هایی که رد می شدند بوق زنان می گذشتند و انگشت هایشان را به علامت پیروزی تکان می دادند. یک هلکوپتر نظامی در آسمان می چرخید. ونک همه چیز آرام!!!بود. در میدان تعدادی نیروی نظامی دور تا دور ایستاده بودند. مردم همه منتظر بودند. کسانی که نتوانسته بودند به بهشت زهرا یا مصلی بروند، خبر دار شده بودند که ونک و ولیعصر و انقلاب هم تجمع می شود. کمی با صحبت با این و آن و رایزنی های مهسا فهمیدیم که کسانی که بهشت زهرا رفته اند در حال برگشت هستند و ولیعصر خبرهایی است؟! ما به راهمان به پایین ادامه دادیم. 500 متر پایین تر از میدان ونک شروع شد. عده ای ایستاده بودند و شعار می دادند....یک دفعه همه چی به هم ریخت....گاز اشک آور....دویدیم توی کوچه ها....روزنامه سوزاندیم و سیگار و دود و اشک و دماغمان حسابی مشغول فعالیت شد! آرام آرام برگشتیم در خیابان....یک بار دیگر....پریدیم توی مغازه ای موبایل فروشی....آمدیم در خیابان...گاز آشک آور ...صدای شلیک.....کوچه....خلاصه!از اینها بگذریم که همه ی این وضعیت ها، برای هر کس آشناست. همینطوری ادامه دادیم تا جایی که دیگر ماندن در خیابان کاملا غیر ممکن شد، از لحظ امنیت عرض می کنم! مجبور شدیم از پله های هفتم که خیابان ولیعصر را به محله یوسف آباد وصل می کند بالا برویم تا هم از خیابان کمی فاصله بگیریم و هم بتوانیم از اتفاقات با خبر شویم و کمی هم اگر شد شعار بدهیم. ماجرا از همین پله ها که نقاشی اش هم گل سرخ است، شروع شد. من روی پیچ دوم پله ها نشستم و گفتم: مهسا! اینجا دید خوبی داره!...مهسا غر زد: پری بیا بریم بالاتر!. من لجبازی کردم: نه!بالا دید نداره همینجا خوبه!....مهسا: پری بریم بالاتر!....من: تو برو بالاتر ببین خوبه یا نه؟....مهسا: پری بت می گم بیا بالاتر!!!....من با بی حوصلگی:...خیلی خب.....!!! و داشتم مثل آدامس کشدار بالا می رفتم که دیدم یک شی استوانه ای نقره ای – خاکستری که سرش دود بود و دمش مثل فشفشه دارد به سمت ما می آید. درست از همان جایی که من دو ثانیه قبل نشسته بودم به سمت کله ی مهسا در حرکت بود.....همراه جمعیت شروع کردیم به دویدن و من فقط فریاد زدم: مهسا سرتو بدزد.........بالای پله ها رسیدیم و یک خانمی در خانه اش را باز کرده بود و اشاره کرد که پریدیم تو.......مهسا روی زمین ولو شد....من عرق از سر و کولم می ریخت....مادری پسرش را صدا می زد: سعید !مادر به قربونت !نرو!دیگه نرو!!نرو جلوتر........باقی ماجرا هم شبیه ماجراهای همه ی حضار گرامی در چنین محافلی است.
11 شب بود که با کلی گانگستر بازی!!!به خانه رسیدیم. مهسا روی کاناپه ولو شد....
نیم ساعت بامداد روز جمعه است. توی کوچه کِل می کشند. عروسی ست. عروس و دامادی شبیه سهراب و محمد و ندا و ترانه ی عاشقی که ...!!!! "بادابادا مبارکبادا"...از ضبط یک ماشین بلند است. بچه ها ترقه می اندازند. مهسا خواب و بیدار می پرسد: چه خبره؟ می گم: عروسیه...
پلکم می زند. به دوست فرنگی ام! گفته بودم "فردا می خواهم بروم کوه"!...اما هنوز انگار پاهایم سست تر از ماندن حتا روی زمین است، کوه پیشکش!
آرزوهایم را در گوش خداوند، همین جا روی زمین می گویم: خدایا!!!من می خواهم کوه باشم!
50 روز است که از 22 خرداد گذشته است. روزی که همه خندان و شاد با امید و قاطعیت و اطمینان به – پیروزی – سبز شدیم و رای های سبز دادیم و گفتیم که بالاخره همه چیز درست می شود.....50 روز گذشته است و برگهای سبز گل های سرخ این جنبش، با سرخی خونهایی رنگ شد که هیچ گناهی نداشتند به غیر از اینکه خواستار صداقت بودند.
من تمام این 50 روز چنان سردر گم و گیج بودم که دستم به هیچ کاری نمی رفت. نقاشی...نوشتن...اینترنت....مهمونی ....تا همین دو روز قبل که بالاخره مهسا و آلا بعد از مدتها پیشم آمدند. مهسا با خودش یک سی دی عکس آورده بود مربوط به 18 خرداد، یعنی 4 روز قبل از انتخابات. همان روز با هم یک گردش فرهنگی – هنری در گالری های آران، اثر و خانه هنرمندان داشتیم و دلمان می خواست برای جنبش سبز کاری بکنیم. توی پارک هنرمندان می خواستیم در حوض بی آب پارک با نوارهای سبزی که همراهمان بود کاری انجام بدهیم اما مسوول پارک که پیرمرد خنده رو و مهربانی بود گفت که نمی شود و می توانیم فقط عکس میرحسین را به دست بگیریم و توی پارک قدم بزنیم. همین!...اما من و مهسا دلمان می خواست یک کار درست و حسابی کنیم. راه افتادیم به سمت میدان فردوسی. باد شدیدی می آمد و هوا کم کم تاریک می شد. به میدان که رسیدیم چند تابلوی تبلیغاتی دور میدان دیدیم که هنوز هیچ پوستری رویش نچسبانده بودند. با همان نوارهایی که داشتیم شروع کردیم به کار و مهسا به کسی تلفن زد که برایمان باز هم نوار سبز بیاورند اما در آن موقع غروب ستادها شلوغ بودند وکسی زیاد محل نگذاشت و بعد از نیم ساعتی معطلی، دو پسر جوان، چند متر دیگر و تعدادی هم پوستر برایمان آوردند. مردمی که می گذشتند کمی تعجب می کردند که ما می خواهیم چه کار کنیم. بعضی ها هم دلسوزی می کردند که شب، اینها را پاره پاره می کنند و زمان مناسبی برای درست کردنش نیست. ما با همان متریال محدود!!! یک فرم ضریح مانند سبز درست کردیم و ...(عکس ها را می توانید در این آدرس ببینید، البته کیفت چندان خوبی ندارد!!!). ...نمی دانم حالا بعد از 50 روز این حرکت هنری و تبلیغاتی من و مهسا چقدر جالب توجه است اما فکر می کنم شاید حتا به اندازه یادآوری خاطره ای لذتبخش و یادآوری اینکه تا چه حد ما به پیروزی جنبش سبز ایمان دارشته و داریم، کمک کند.
به امید پیروزی
وقتی کوله ام را می بستم، با خودم تکرار می کردم: "رنگ شیمیایی نیاورید". این را آقای نادعلیان در جواب ایمیلم نوشته بودند و چند روزی بود که مشغول پیدا کردن و سبک سنگین کردن مواد رنگی ِطبیعی و خوراکی و خلاصه، غیر شیمیایی بودم، تا به این نتیجه رسیدم که با خودم "ارزن" همراه ببرم. هم به خاطر رنگ طلایی و زردش زیر نور آفتاب و هم به خاطر کبوتر های کبوتر خانه های خالی شهر ورزنه. مابقی، وسایل شخصی ام بود و یک عالمه ذوق برای همراه شدن با گروهی که هیچ نمی شناختمشان.
صبح روز چهارشنبه 26 فروردین، ساعت 7، ایستگاه راه آهن اصفهان. فقط آقای نادعلیان را می شناختم و آقای راطبی (فیلم بردار) را که سایر دوستان را به من معرفی کردند. کم کم دیگران هم آمدند و راهی شدیم...
صبحانه را در کانون پرورش فکری کودک و نوجوان شهر ورزنه خوردیم و سوار خاور نارنجی شدیم. چون مسیری که قرار بود برویم خیلی بد بود و اتوبوس و ماشین های سواری نمی توانستند ما را به آنجا ببرند. وقتی در جاده سفر می کنم و یک خاور می بینم که گاو یا گوسفندانی را با آن جا به جا می کنند، احساس بدی پیدا می کنم. فکر می کنم دل پیچه های گاو، سر هر خم باریکی حتا، چه قدر برایش عذاب آور است!!! اما این بار خود من، با چنان اشتیاق کودکانه ای سوار خاور پرتقالی شدم که نگفتنی است و چون قدم کوتاه است (به نسبت با نردبان عرض می کنم!) قسمت پشت خاور یعنی درش را برای خودم انتخاب کردم که ارتفاعش از دیواره های دور، کمتر بود و می توانستم مناظر را به خوبی ببینم.
راه افتادیم. خنده ام گرفت... دل پیچه های گاو زبان بسته، فراموشم شد...می خندیدم... می خندیدیم....
آآآآآآآآآآآآآآآآی! کویر! کویری که هیچ وقت توی عمرم ندیده بودمت. رمل های بی طاقتی که در اندک زمانی، به بادی تغییر شکل می دادند و به طوفانی، تغییر هویت!!!
آآآآآآآآآآآآآآآآی! کویر! ...تا چشم کار می کرد تپه های ماسه ای و درختچه هایی که نام علمی شان را نمی دانم!
آآآآآآآآآآآآآآآآی! کویر! چه قدر با همه ی تشنگی ات، با غروری!...
جاده بسته بود و باید تا باز شدن اش صبر می کردیم. پیاده شدیم. روی ماسه ها دویدم اما می دانستم به دریا نمی رسم. ماسه ها را با دست پس زدم. بوی نم می داد. شاید خنکای توهمی شیرین بود. برای اولین بار بر تن ِ ماسه های نرم، با تکه چوبی از همان حوالی، یکی از همان بانوهای مو بلند نقاشی هایم را کشیدم. عکس گرفتم. توی بغلش نشستم و دو تایی هم عکس گرفتیم. دور و برم را نگاه کردم. هر کس، تنها، دوتایی، سه تایی و چند تایی مشغول اجرای اثری بودند. گروهی می چرخیدند و آواز می خواندند. گروهی در دوردست چیزی روی زمین می کشیدند که بعد فهمیدیم نقش یک خورشید بزرگ بود. آقای نادعلیان هم با یک مهر سفید که نقش اش را نفهمیدم چه بود (یعنی ندیدم که بفهمم!)، روی تپه ای بکر، مشغول نقش اندازی بودند...راه باز شد!
سوار شدیم...تکان ها شدید تر شد. تپه های ماسه ای کم کم دور شدند. زمین ناهموارتر و ترک خورده شد. سفیدی باریکی روی زمین دیده می شد...سفیدی ها حجم پیدا کردند...تکه تکه...درشت و ریز...متخلخل...شکننده...آفتاب ِتیز و بلند و نمک، سوزاننده...پیاده شدیم. هر کس به سویی رفت. با احتیاط قدم برداشتم. زیر پاهایم صدای شکستن می آمد. پاهایم خیسی آب را حس کرد. خیلی دور رفته بودم. تا چشم کار می کرد زمین پر ترک و نمکزار و جا به جا تپه های نمکی. یک تپه از دور صدایم می کرد. نزدیک تر که رفتم شبیه یک "جغد" بود. دور تا دورش گشتم و کوله پشتی ام را زمین گذاشتم. چیزی غیر از یک کیسه بزرگ ارزن و مقداری وسایل شخصی همراهم نبود. چه می توانستم بکنم؟... یک سیب تپل زرد از توی کوله برداشتم و گاز زدم. در دوردست، عده ای بادبادک های رنگی هوا کرده بودند. به تپه ی کوچک نمکی ام نگاه کردم...به کوله پشتی ام نگاه کردم...دستمال کاغذی ام را برداشتم و دور تا دور تپه ام را پیچاندم. می دانستم بسته بندی در طبیعت یکی از آن ایده های نخ نما شده است اما باید کاری می کردم! شاید نتیجه ی کار من از سایر بسته بندی ها ی دیگر متفاوت می شد! دستمال را دور تا دور تپه پیچاندم و برای اینکه باد نبردشان با یک گلوله نخی که برای بستن وسایلم برده بودم، شروع کردم به محکم کردنشان...نگاهی توی کوله انداختم...یک جفت جوراب سرخ!...همیشه فکر می کردم یک خانم متشخص باید رنگ جورابش سفید باشد یا نهایتا بیرنگ ! اما وقتی مجبور شدم یک جفت جوراب سرخ را که هدیه گرفته بودم با خودم به سفر ببرم، نمی دانستم به چه دردی می خورد؟ ولی وقتی از کوله درش آوردم و سر جای مناسبش گذاشتم، خیلی هم از بابت داشتن جوراب سرخ، خوشحال شدم!!! "گوپو نمکی" من به دنیا آمد. چند تایی عکس گرفتم. خودم هم با گوپو نمکی تپل ژست گرفتم و عکس انداختیم. تک و تنها با فاصله ی زیاد از گروه. خوبی ِ ماجرا، رنگ خاور بود که در اینهمه نور و سفیدی نمکزار به راحتی دیده می شد. گوپو نمکی را رها کردم تا ببینم بچه های گروه چه کارهایی انجام داده اند.
در سایه ی خاور، فرشته عالم شاه مشغول پیچاندن رشته های پلاستیکی سبز به درختی خشک بود که با خودش آورده بود. آن طرف تر، شهرناز زرکش با تکه های نمک برای خودش قلعه ای درست کرده بود که بیشتر شبیه برج های دیده بانی بود. دورتر، عده ای یک فرم بیضی مانند با تکه های ایستاده ی نمک درست کرده بودند. آقای آشتیان هم یک تمساح بزرگ با تکه های نمک درست کرده بودند. آقای نادعلیان با خاک قرمز رنگ هرمز، مشغول نقاشی فلامینگوهای در حال پرواز بر نمکزار بودند. بعد هم یک ماهی و مار نقاشی کردند. دو تا خرس صورتی رنگ هم یک گوشه پشت تکه های نمک جاخوش کردند. این خرس ها، اجرای مشترک آقای نادعلیان و یک هنرمند آلمانی بود. یک نفر با استفاده از وجود آب های راکد در زیر لایه های نمک، توانسته بود با یک بیل، یک قبر درست کند. محمود مکتبی هم در مسیر زیبای رودخانه ی نمکی به عمق 1 سانتی متر، یک زورق نمکی درست کرده بود. خانم نفیسی هم در جریان آرام همین رودخانه، پارچه های خود را رها کردند. خلاصه هر کس کاری کرده بود...
دوباره سوار خاور شدیم و به سمت چاه های نمک به راه افتادیم. مسیر، بدتر و سخت تر می شد اما نه تنها هیچ کس خم به ابرو نیاورد بلکه خندان تر هم شدیم!!! از چاه های نمک دیدن کردیم و راننده در مورد برداشت نمک و مراحل برداشت و نوع استفاده ی نمک ها اطلاعاتی را به ما دادند. چون فرصت اجرای کار نبود چند تایی عکس گرفتیم و برگشتیم... باز هم چاله چوله های نمکی و جاده ی پر فراز و نشیب و لبخندهای ماسیده مان که آفتاب خورده بود و سوخته...
به خانه ی یکی از اهالی ورزنه رفتیم. قرار بود به سالن همایش برویم اما در همان خانه، در سالن بزرگ تر که مخصوص خانم ها بود!!!! همایش برگزار شد. حسام، در مورد صدا- هنر صدا- و آثار تجسمی ای صحبت کرد که با تبدیل فرایند صدا به تصویر به وجود آمده بودند و تصاویری را هم دیدیم. جالب بود و با وجود خستگی، همه سراپا گوش بودیم به "هنر صدا"...
صبح زود با اتوبوس راهی تالاب شدیم. روی تن سیاه کوه پیاده شدیم و تا تالاب پیاده رفتیم. در راه، سنگ های سوراخ سوراخ سیاه را بر می داشتم و نگاه می کردم. چند تایی شان را توی کوله ام نگاه داشتم و ما بقی را فقط نگاه کردم و رهایشان کردم. کوله ام سنگین بود و ارزن ها هنوز به هیچ کاری نیامده بود! نزدیک تالاب رسیدیم. از دور یک دسته ی تقریبا 30 تایی (نمی دونم واحد شمارش فلامینگو چیه؟) فلامینگو را دیدیم که در تالاب نشسته اند. با احتیاط پیش رفتیم و اجازه دادیم آقای نادعلیان و گروه فیلم بردار جلوتر از همه بروند. در فاصله ی 20-30 متری یا کمتر حتا بود که فلامینگو ها به پرواز در آمدند...صحنه ای باور نکردنی بود...آسمان آبی، در حرکت دسته جمعی فلامینگوها به غرب، به یکباره سفید شد و در چرخش شان به سمت شرق، سرخ و صورتی!...یکی از آن نادر تصاویری است که مادام در ذهنم مرور خواهم کرد. یک رد ِ سفید، یک رد ِ سرخ و صورتی، یک پهنای آبی!...فلامینگوها که رفتند گروه هم به تالاب زد. عده ای هم از عرض رودخانه گذشتند و به آن طرف رفتند. عده ای هم همین طرف ماندند. من با سنگ هایی که در مسیر انتخاب کرده بودم و با استفاده از حفره هایی که در زمین نرم تالاب از رد ِ چرخ های ماشین های سنگین به جا مانده بود، یک ماهی درست کردم و اسمش را گذاشتم "گدازه ماهی". چند تایی عکس گرفتم اما به نظرم کار خاصی نیامد! در تالاب قدم زدم. فرو رفتم. کمی ترسیدم....اما چون گفته بودند که مطلقا کسی فرو نمی رود، به راهم ادامه دادم. روی زمین را نگاه می کردم. همه جا پر از حادثه بود. رد طایر ماشین ها، رد پای آدمها، رد پای فلامینگوها، رد پای شکارچیان عصبی و رد پوکه های خالی تفنگ های شکاری...از زمین بدم آمد. به آسمان نگاه کردم و راه افتادم به گوشه ای، روی زمین ولو شدم و سنگ هایم را بیرون ریختم. گلوله نخی را هم درآوردم و با سنگها یک صورتک ساختم و قطعات سنگ را با پیچاندن نخ به دور سنگ بزرگتر، محکم کردم. صورتکم آماده شد و به راه افتادم. یکی از رد طایر ها که آب زیادی هم در آن جمع شده بود را انتخاب کردم و صورتک را بالای آن گذاشتم. چیزی شبیه یک بدن آبکی شده بود...به نظرم جالب نیامد...صورتک را برداشتم و توی تالاب گشتم ... روی زمین نرم با پا یک اسپیرال کشیدم و صورتک را وسط آن گذاشتم...راضی نشدم.... از تالاب فاصله گرفتم و به زمین سفت تر و سنگی تر رسیدم. صورتک را روی یک قطعه سنگ دیگر گذاشتم و "نگهبان تالاب" را ساختم. صورتک را چند جای دیگر هم امتحان کردم...کوله پشتی هم هی نق می زد که چرا اینهمه ارزن توی حلقش کرده ام و کاری نمی کنم؟. کوله را رها کردم تا نفسی تازه کند و خودم رفتم تا ببینم گروه چه کارهایی کرده اند. باد آنقدر تند بود که هرآن نزدیک بود بالای سیاه کوه سر در بیاورم. به همین خاطر کمی توی باد، پرواز کردم. صورتم کش آمده بود و لپ هایم را باد می برد و من ناخواسته خندان تر شده بودم. چشمهایم را نمی توانستم باز کنم. من – پرواز – کردم...
دورترها، دو نفر با یک پارچه ی قرمز رنگ با باد بازی می کردند و فرم نیم دایره ی بزرگ پارچه در باد، صحنه ی جالبی داشت. در قسمت پر آب رودخانه، یکی از پسرها فیگورش را شبیه فلامینگو کرده بود و درآب راه می رفت. آن طرف تر، کسی خودش را با گل و لای تالاب یکی کرده بود. دیر رسیدم و نتوانستم بفهمم قصه چه بوده؟. این هم به خاطر پراکندگی بچه ها بود و همین هم کار را جالب تر می کرد. اینکه ممکن بود از اتفاقی دور بمانی. کسی با گل های نرم تالاب، شکل های انتزاعی ساخته بود و رهاشان کرده بود. چند نفر مشغول ساختن صورتک های گلی بر روی سنگ های سیاه بودند و یکی از آن ها، چهره ی آقای نادعلیان بود. دورتر، یک فلامینگوی بزرگ بر زمین برجسته شده بود و با پوکه های رنگی باقیمانده از شکارچیان، تزیین شده بود. شاید همه کارها یادم نیاید اما هر کس، هر طور توانست کاری کرد و یا حداقل اگر هم نتوانست کاری کند با قدم زدن در تن نرم تالاب ، رد پاهایش را در کنار رد پای فلامینگوها به جا گذاشت. به سیاه کوه برگشتیم و بر قسمتی از کوه که سنگ کمتری داشت شروع کردیم به درست کردن یک مار بزرگ...خیلی ها خسته بودند و طاقت همکاری نداشتند. 6-7 نفری بودیم که با آقای نادعلیان یک مار بزرگ را در طول 3-4 ساعت کار طاقت فرسا!!!(به قول حسام :مث مصریان باستان) ساختیم. بعد کنارش نشستیم و سنگ کوبیدیم و آواز خواندیم. دست آخر هم یک عکس دسته جمعی انداختیم و برگشتیم... کنار مار، یک نردبان بزرگ هم ساخته شده بود که وقتی از دور به کوه نگاه می کردی شبیه بازی مار و پله می شد.
برگشتیم و در سالن آموزش و پروش ورزنه، همایش مان را برگزار کردیم. محمود مکتبی- مهتاب قائمی منش و پریسا رجبیان درباره هنر محیطی و معرفی چند واژه و مفهوم در هنر محیطی و معرفی چند هنرمند محیطی مواردی را بیان کردند و تصاویری را هم دیدیم. خسته- کوفته- هیجان زده...
روبه روی محل اقامتمان در خانه ی یکی از اهالی ورزنه، خرابه ای از یک کبوتر خانه ی قدیمی بود و یک کبوتر خانه ی بازسازی شده. از آقای راطبی پرسیدم که آیا برنامه ای برای بازدید از کبوتر خانه داریم یا نه؟ معلوم نبود! تصمیم گرفتم قسمتی از ارزن هایم را در همین کبوتر خانه ی خالی بریزم. به سمت کبوتر خانه به راه افتادم. خانم سیلانی هم با یک بغل کاغذ سفید و آقای راطبی هم با دوربین فیلم برداری ... خانم سیلانی یک پرنده ی کاغذی درست کردند و به من هم یاد دادند. چند تایی درست کردیم و در حفره های کبوتر خانه گذاشتیمشان و من برای کبوترهای کاغذی، چند مشت ارزن طلایی ریختم. کاش بغ بغوی شکر کبوترها را می شنیدم!...اتوبوس آمد و به سمت تپه های ماسه ای راه افتادیم. زیاد دور نرفتیم. باد هم چنان می وزید که نمی شد کار را به درستی انجام داد. روی تپه ای کوچک که در بالایش چوب های خشک باقی مانده از گیاهی به ردیف روییده بود شروع به انجام کاری کردم که ارزن ها هم بتوانند در آن ایفای نقش کنند! اما باد، ارزن ها را با خود می برد. .. به آقای نادعلیان گفتم : چه باید بکنم؟ گفتند: اینجا قرار نیست کاری که در ذهن از قبل ثابت شده است کار شود. اینجا طبیعت است . هر آن در حال تغییر. در فرایند این تغییر و در همراهی با طبیعت باید به خلق اثر پرداخت.
مدتی روی ماسه ها نشستم و دور و برم را نگاه کردم. عده ای از بچه ها از یک تپه ی بزرگ بالا رفته بودند و اندازه شان مثل مورچه شده بود. ...صورتک سنگی ام را برداشتم و در وسط ماسه ها رها کردم. باد همچنان می وزید. ارزن ها را در مسیر وزش بادبه روی صورتک پاشیدم و گذاشتم باد هم ماسه ها را به ارزن ها اضافه کند...باد، وزید و وزید و صورتک سنگی در زیر ارزن و ماسه، پنهان شد...
آنطرف تر، فوزیه با پوسته های رنگی تخم مرغ هایش شکلی شبیه "چشم زخم" درست کرده بود. چشم زخم یکی از بافته هایی است که پیرزنان ورزنه می دوختند و برای رفع چشم زخم به لباس کودکشان سنجاق می کردند. فوزیه با الهام از همان، کارش را انجام داده بود البته با دردسر زیاد چون باد پودر های رنگی اش را برده بود.یک رد پای کوچک که با پودر طلایی پر شده بود و در زیر نور آفتاب، می درخشید و من اسمش را گذاشتم رد پای ستاره کوچولو، کار یکی دیگر از بچه ها بود. در روی تپه ی بزرگ، عده ای مشغول نقش اندازی با پاهایشان بودند. دورتر، عروسی زنگوله به پا در ماسه ها قدم می زد. حسام چهارزانو روی ماسه ها نشسته بود و یک مشت ماسه را با حالتی حاکی از یاُس فلسفی ! نگاه می کرد و از من پرسید: می دانی که می گویند به اندازه تمام دانه های ماسه در روی زمین، در کهکشان ستاره هست؟؟؟ بدون گفتن کلامی از حسام و ستاره هایش دور شدم...خانم سیلانی هم در باد با کاغذهای بزرگش درگیر بود و گفت:...هر چی پرنده ساخته بودم باد با خودش برد...... در گوشه ای دو خبرنگار جوان، هنوز هم سرگرم مزه مزه کردن واژه هنر محیطی بودند و.....وقت حرکت رسید.
کم کم به پایان ماجرا نزدیک می شدیم. یک بازدید از یک کبوتر خانه و یک اجرای دسته جمعی در آن با کبوتر های کاغذی خانم سیلانی. یک بازدید کوتاه از یک دخمه اما به لحاظ معماری هیچ شباهتی به دخمه نداشت؟؟؟ اما توضیح درستی نشنیدیم. و یک بازدید کوتاه از آخرین پل زاینده رود، پل ورزنه وهمراهی با زنان چادر سفید شهر ورزنه و آشنایی با سکینه خانوم خوش خنده ای که "چشم زخم" می فروخت و سفره ...و حرکت دوباره برای بازگشت. در راه برگشت، از روستای قارنه هم دیدن کردیم. خانه های خالی و ویران و حیاط های پر از انار. این روستا در حال مرمت بود. البته با کج سلیقه گی!!!درهای چوبی روستا به درهای آهنی تبدیل می شدند و در کنار دیوارهای کاه گلی، به چشم خوش نمی آمد... و اتوبوس ... و روح سرگردان عروس ماسه ها ... و توجیه 2 ساعته و ناتمام خبرنگاران... و ایستگاه راه آهن اصفهان... و یک عکس دسته جمعی... ویک بدرود.
از سالن سینما که اومدم بیرون از حسودی داشتم می سوختم!!!با خودم گفتم : خوش به حال سینمایی ها که دست کم یه بیضایی دارن که حرفایی رو که – باید – گفته بشه با شجاعت می گه. اگه فیلمو ببینین یا دیده باشین می دونین از چی حرف می زنم. از همون اتفاقای خنده داری که توی گالری های نقاشی و موزه های هنری و بین هنرمندان تجسمی می افته از همون مدلش، و دقیقا از همون همون توی سینما. اینکه همه چیز به صورت کاملا فرمایشی پیش می ره و هر کی پول بیشتری بده برنده تره و هر کی پارتی اش کلفت تر، راهش بازتر حتی اگه به لحاظ تخصصی و حرفه ای هم حرفی برای گفتن نداشته باشه...........
حوصله غر غر کردن ندارم.............
فقط می خواستم بگم فیلمو ببینین. دیگه بقیه اش با خودتون که چه قدر با بازی ها و اتفاقاتش همذات پنداری کنید!!!
خسته شدم از بس غر زدم........................
وقتی همه خوابند آدم یا باید خودشو بزنه به خواب، یا از میون خوابیده ها بره بیرون هواخوری، یا موسیقی لس آنجلسی خفن دوزاری رو با صدای تا آخرش روشن کنه بلکه چند نفری از خواب بپرن!!!
اما دارم فکر می کنم می بینم حتا همون چند تایی که از خواب می پرن احتمالا به چند تا بد و بیراه اکتفا می کنن و چند تا نصیحت دوزاری و اینکه خوابیدن، قسمی از قسمت ما آدمهاست و .... و دوباره می خوابن.
پس بهتره همون راه دوم رو بریم : بزنیم بیرون هواخوری!!!!
چه قدر نفس کشیدن عاریتی شده اینروزا..........................
برم هواخوری ی ی ی ی ی ی ی ی
متن زیر از طرف دفتر انجمن تصویرگران منتشر شده است. مدتی بود که می خواستم اینرا اینجا بگذارم اما جشنواره خوارزمی و بعد هم اکسپو، بعد هم فجر(هنرهای تجسمی) پیش آمد و از آنجایی که زنده بودن حرفه ای ماها به حضور در یک چنین محافل و جشنواره های مسخره است، - و صد البته برای این توهین هم دلیل دارم- مشغول به آنها شدم و فراموش کردم تا اینکه حالا همه ی آبهای آن جشنواره های پفکی از آسیابش گذشت و آنهایی را که باید سیراب کرد و باز هم علی ماند و حوضش! جشنواره هایی که با حضور ساده لوحانی مثل من و آلا(می بخشیا!!) و فرزانه و طاهر و مهدی و آرزو و امثالهم که نقش سیاهی لشکر پیدا می کنیم، پر می شه و بعد همه ی تشویق ها و مدال ها بر گردن برگزار کننده و پسر برگزارکننده و دختر خواهر مادر برگزارکننده و قس علیهذا آویزون می شه . جوایزی از قبیل فرصت های مطالعاتی که خدا رو شکر هیچ کدوم از این مطالعات نه یه تحقیق ازشون بیرون می یاد نه یه مقاله لاغر مردنی که دست کم بشه گفت از فرصت هبه شده درست استفاده شده چون در اختیار درست آدمی بوده...(این مطلب رو از دوستی شنیدم که به صداقتش ایمان دارم )!!!
بگذریم........که گفتن درباره ستمی که بر هنر و هنرمندان راستین میره، تو این بلبشوی فعالیتهای هسته ای و کاهش یا افزایش فاصله طبقاتی در دولت نهم و خصوصی سازی و دکتر شدن و موشک و مشت وا کردن برای آمریکا ولایحه بودجه به قد نخودچی و........... ...و...و...مثل این می مونه که توی آب داد بزنی و فقط زمان زنده بودن رو برای خودت کوتاه کنی که صد البته کار عاقلانه ای هم نیست . پس، همچون گذشته، سکوت می کنم اما با دقت متن را بخوانید و خودتان درباره ی اینکه چه طور یک حرکتی انجام می شه اونهم بدون در نظر گرفتن مواردی که به کیفت کار کمک بکنه. چیزی شبیه اکسپوی دستپاچه!!! یا خراب شدن وجه ی هنری هنرمندان!!! هر چی که هست انگار چیزی که اهمیت نداره شان و مقام هنر در جامعه است .......بی خیال!!!
دوسالانه های تصویرگری کتاب کودک تهران از سال 1368 کار خود را آغاز کرد.
ایده اصلی این دوسالانه ها پیشرفت تدریجی بود. به شکلی که در سال 1370 در سطح آسیایی و در سال 1372 و 1378 در سطحی جهانی برگزار شد. آخرین دوسالانه نیز در سطح داخلی برگزار گردید. لازم به ذکر است که برگزارکننده ی این دوسالانه ها همواره ستاد تصویرگران با حمایت وزارت ارشاد اسلامی بوده است. ستادی که در دوسالانه ی آخرتبدیل به انجمن فرهنگی هنری تصویرگران گردید.
در پاییز سال گذشته دفتر هنرهای تجسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، برای برگزاری دوسالانه ی ششم تصویرگری با انجمن فرهنگی هنری تصویرگران، به عنوان تنها نهاد رسمی تصویرگری ایران، وارد مذاکره شد. با این حال پس از اولین جلسه، این مذاکرات با وقفه مواجه گردید. در این مدت دفتر هنرهای تجسمی با افراد زیادی، اعم از تصویرگر و ناشر، رایزنی نمود و راه های دیگر برگزاری دوسالانه را بررسی کرد و نهایتاً به این نتیجه رسید که برگزاری این دوسالانه بدون حضور انجمن تصویرگران میسر نیست. با پا در میانی و مساعدت برخی از بزرگان عرصه تصویرگری، انجمن با پیش شرط هایی دوباره به پای میز مذاکره رفت.
جلسات شورای برنامه ریزی در تاریخ دوشنبه 20/8، دوشنبه 4/8 و چهارشنبه 20/9 برگزار شد. در این جلسات انجمن تصویرگران طرح پیشنهادی خود را که متشکل بود از نمایشگاه آثار تصویرگری ( داستانی)، نمایشگاه آثار تصویرگری ( موضوع پیشنهادی)، کارگاه تصویرگری با حضور هنرمندان پیش کسوت داخلی و خارجی، سمینار ادبیات وتصویرگری کودکان و نوجوانان( با همکاری انجمن نویسندگان کودک و نوجوان)، نمایشکاه تصویرگر خارجی مهمان، حضور یک داور خارجی در ترکیب هیات داوران( ) را ارائه داد و دفتر هنرهای تجسمی از مشاوره ی رایگان انجمن تصویرگران بهره برد. این در حالی است که تمامی جزئیات طرح، که جزء لازمه یک دوسالانه تصویرگری است، از طرف دفتر هنرهای تجسمی مورد تردید قرار گرفت وبرخی حذف شد یا تقلیل یافت.
انجمن تصویرگران از ابتدا بر نیاز به وقت بیشتر و مکفی برای برگزاری و آماده سازی آثار دوسالانه اصرار داشت و در تمام این جلسات بر این نکته تاکید کرد که زمان لازم برای برگزاری یک دوسالانه ی استاندارد 6 ماه است؛ با این حال جلساتی که هر دو هفته یک بار برگزار می شد به کندی پیش می رفت و وقت زیادی صرف تاکید مکرر بر پیش شرط ها و مصوبات جلسات پیشین می شد.
نهایتاً جلسه شورای سیاست گذاری دوسالانه، با اکثریت نمایندگان از طرف دفتر هنرهای تجسمی در تاریخ چهارشنبه 11/10 برگزار شد. تاکید انجمن بر برگزاری دوسالانه ای استاندارد و در شان هنر تصویرگری امروز ایران، انجمن را بر آن داشت تا در نامه ای به دفتر هنرهای تجسمی اعلام کند که وقت پیشنهادی (اردیبهشت) مناسب برگزاری دوسالانه نیست.
اهم دلایل انجمن برای این اقدام به قرار زیر بود:
1-از آنجا که آخرین دوسالانه تصویرگران در سال 1381 برگزار شده بود امکان خبرسانی به تمامی تصویرگران و ناشرانی متعددی که در این فاصله به خلق اثر پرداخته اند در این مدت کوتاه امکان پذیر نبود؛
2-با توجه به پیچیده بودن موضوع نمایشگاه (اشعار حافظ) و تراکم مرسوم کارها در ماه های پایانی سال امکان پرداختن تصویرگران به این موضوع میسر نبود؛
3- علارغم اصرارهای مسئولان انجمن هیچ کدام از تصویرگران پیشکسوت و با صلاحیت به دلیل مدت زمان کوتاه برای آماده سازی نمایشگاه حاضر نشدند دبیری دوسالانه را بپزیرند.
با توجه به این دلایل و دلایل دیگر انجمن زمان شهریور1388 را برای برگزاری نمایشگاه پیشنهاد کرد.
در این سالها تصویرگران سالهای پر باری را پشت سر گذاشته اند و بسیاری اکنون را یکی از نقاط اوج درخشان تصویرگری ایران می دانند.
برگزاری شتابزده این دوسالانه، که در این فرصت محدود به شکل فرمایشی برگزار می شود، به هیچ روی نمیتواند دو سالانه ی در حد دوسالانه های قبلی و نمایشگر فعالیت چشم گیر مصوران کتاب در عرصه های ملی یا بین المللی باشد. به همین رو این نمایشگاه را نمی توان ادامه ی منطقی دوسالانه های تهران دانست و نمی توان نام دوسالانه ششم را بر آن نهاد. عدم پاسخگویی به نامه انجمن و اخبار خبرگزاری دوسالانه در اریبهشت نشانگر حکم نامتغییری است که برگزاری این نمایشگاه را بدون توجه به کیفیت آثار وبرگزاری در پی خواهد داشت.
" کاش ما زن ها قدرتی داشتیم در ایل سرتاسر مردونه، تا به شما یاد می دادیم چطور باید مرد بود و دو شمشیر به دست گرفت و جنگید. ما زنها بچه هامون رو بزرگ نمی کنیم که بمیرن و عقیم بشن، و شما مردهای خوش اقبال فقط تماشا کنین و خوشحال باشین اون ها نبودین."
متن بالا در بروشور تئاتر " شکار روباه " – نویسنده ، طراح و کارگردان: علی رفیعی ، آمده بود. قبل از هر چیز دلم می خواد بدونید که اگر در نوشته ام، جایی حق مطلب رو ادا نکردم یا شلوغ بازی درآوردم، مطمئن باشید که از سر شعف بوده و نه چیز دیگه. شعفی که از دیدن یک اثر کامل و تمام عیار به آدم دست می ده.
.....روشنایی سالن آرام آرام تاریک شد و موسیقی، آرام آرام جان گرفت، پرده کنار رفت......
زمان: نامعلوم اما به گمانم تاریخی! (شب تولدم!!!!!)
مکان: سردخانه ای سفید ویخ
طراحی صحنه چنان با دقت و تمیز و باور پذیر اجرا شده بود که ناخودآگاه ترسیدم و تنم مور مور شد. بازیگر(زن) شروع به روایت قصه ای کرد از آغاز عاشق شدن ها و اسب رانی های سوار ترکمن و گل انداختن لپ های دختر نارنجی پوش و گرد و غبار و عرق تن اسب و عشق و فراموشی. و نوجوانی – پسر – پا به صحنه گذاشت و قصه اش را گفت، قصه ی اینکه چگونه او را به دستور سبز علی بیگ، یکی از سرداران کریم خان زند، اخته کردند....
خلاصه می کنم: موضوع نمایشنامه در مورد آقا محمد خان قاجار بود. مردی که بازیگران دیگر او را " زردمبوی ریقو " صدا می زدند. خیال ندارم قصه ی نمایش را بازگو کنم و این که این شاه نگون بخت، با تمام کینه اش و در عین نادانی و ترس هایش، چه کرد و چه ها نکرد؟ از رعایت کردن یا نکردن اصول و مبانی یک نمایش یا تئاتر خوب هم نمی خواهم و حتا نمی توانم حرف بزنم چون تخصص اش را ندارم. اما همین اندک چیزهایی که می دانم را برای گفتن درباره ی – درستی یک اثر خوب – به کار می برم. خوشبختانه از آنجایی که تقریبا جای مناسبی نشسته بودم، زاویه هایی که از صحنه و حرکت بازیگران داشتم، فوق العاده بود و این شاید نه به خاطر جای خوبی بود که نشسته بودم بلکه فکر می کنم همه تماشاگران هم چنین زوایایی را داشتند، چرا که بازیگر با فرم جاندار و گویا و حتا لباسی که بر تن داشت در آن فضای سفید و نقره ای، عجیب به چشم می آمد و خوش لحن بود. نمی توانستم دیتیل های بدی در ذهنم ثبت کنم چون حرکت بازیگران و ارتباط و چرخش لباسها با رنگ زمینه دکور و با طراحی حرکت بازیگران، درست یکی شده بود و وقتی به روی این موسیقی تصویری، کلامی را هم می شنیدی که هم نوا و هم ساز با اینهمه هماهنگی بود، ناخودآگاه احساس رضایت می کردی از اینکه چه قدر همه چیز درست و خوب و به جاست. هیچ رنگی اضافه نبود، حتا رنگ قرمز دکمه های پالتوهای خاکستری. و هیچ عنصری اضافه نبود و هر چیز، معنایی داشت: مخمل قرمز رنگ – درد خونینی که آقا محمد خان در سراسر بازی همراه داشت. و خوبی ماجرا اینجا بود که مجبور نبودم فقط ادبیات پر طمطراق و ادیبانه و تاریخی بشنوم – اینکه لابه لای آنهمه زمختی تاریخی، با شوخی های به جا و مودبانه ی بازیگران، می توانستم توازنی در درکم از گفته ها بیابم. روایت، روایت تلخی بود از آدمی حقیر که تمامی عمرش را به حسرت و حقارت گذرانید و شرم کرد و کینه اندوخت. اما ظاهرش، مثل بزی پیر، آرام و سر به زیر بود. ولی وقتی ابرازهای کینه توزانه اش را به انتها رسانید و برادر کشی هایش تمام شد، بلاهت و حماقتش بیشتر آشکار شد. بازی خوب بازیگران...نگفتنی است. یکی از یکی بهتر. حتا اگر جایی هم تپق زده باشند – که من ندیدم اما شنیدم که بعضی ها دیده اند – آنقدر به چشم نمی آمد که هیچ، می شد آن را قاطی بازی دانست! ...غلوهای تاریخی و بهتر است بگویم جهانشمولی که در سراسر کار جاری بود، آدم را به فکر فرو می برد. اینکه نویسنده در پی هر کلمه، معنایی را می آورد که مصداقی را بطلبد و با اینکه مصداق کلام، آدمهایی در تاریخ گذشته بودند، اما به راحتی می شد آنها را به آدم ها یا اشخاص خاصی در امروز روز، تعبیر کرد. بلاهت شاهانه ی پدران امت هایی که – نمی بینند – و حتا – نمی خواهند که ببینند – چه بر سرشان می آید و در کوری و فراموشی های خودخواسته، راه ظلم و ستم و نفوذ آن پدران بی مایه را هموار می کنند – پدران و ولی نعمتانی که تهی بودنشان را با نادیده گرفتن انسانها و کینه توزی و کشتار و سرکوب ِ – هر آنکس که با ما نیست، از ما نیست و نابودی اش جایز – طی می کنند و دست آخر، برای رها کردن خود از گناه هر آنچه کرده اند، آن را به – فرمان الهی – تعبیر می کنند و اینکه در پی رسالتشان برای مقابله با خدا ستیزان بوده اند!!! و ترس مردم و گوش دادن و دل سپردن به وعده های پوچ چنین ولی نعمتی پوچ!!!
....دلم می خواست متن نمایشنامه را پیدا کنم و زیر هر کلمه خطی بکشم و نمونه ای زنده از آن را در شخصیت های امروزه مان بیاورم.
ما در گورهایی که همین کینه ها و بد انگاری ها برایمان سرسری کنده اند، با همان تعجیلی به خاک سپرده خواهیم شد که قدرت، طعم شیرین و فریبنده اش را می پراکند...ای کاش هیچ گاه، زنگوله ای بر گلوی روباهی بسته نمی شد...
" گورهای سرسری کنده شده " را از دیالوگ یکی از بازیگران برداشتم چون خوشم آمد. اینکه مطابقش کردم با حضور نادیده گرفته خودمان – نسلی که سردرگم کوری ها و متانت های احمقانه ای است – آدمهایی که هر چه نباشد دست کم حرفی، کلامی، رنگی، خطی، خاطره ای، نشانه ای، سلامی برای گفتن داریم اما از ترس اینکه مبادا به زبان و بیان آوردنش در حکم نابودی اش باشد، هر چه که هست را می گوییم و می نویسیم و نقاشی می کنیم اما در پستوهای تنگ و تاریکمان ....
شب خوبی بود. آنقدر خوب بود که تا مدتها در ذهنم مرور خواهم کرد...
دست آخر هم از مهدی سجاد – دوست ناشر و هنرمندی – که این موقعیت بی نظیر را برایم به وجود آورد، سپاسگزارم.
بالاخره تموم شد! سه ماهی سخت و خسته کننده داشتم. سه ماهی که هر لحظه و هر روزش با یه بن بست رو به رو می شدم و سرم می شکست. این بن بست هم قصه داره: از آخرین جایی که سرم شکسته بود برمی گشتم و رادیوی ماشین روشن بود و یه برنامه طنز. از یه شوخی پرسید:" بن بست رو تعریف کن؟ و شوخ گفت: می ری می ری می ری،یهو دیگه نمی ری!" . احساس کردم که سالهاست دارم می رم و می رم و می رم و هر چه قدر هم با اعتقاد و ایمان به حرکتم باشه ،اون چیزی که همیشه هر چیزی از قابلیت ها و تخصص ها و ارزشمندی ها رو نادیده گرفته، سیستم بیمار فرهنگی ماست. آدمهایی که در خانه های سیاه و سفید صفحه شطرنج سیاست گذاری های فرهنگی هنری ما،جا خوش کرده اند، آدمهای شایسته و درستی نیستند، مثلا یه سرباز پیاده اشتباهی و البته با غرور و اطمینانی احمقانه ،تو خونه ی شاه یا وزیر نشسته و حکم صادر می کنه و گند همه چی رو هم در می یاره اما هیچ اعتقادی به ویران کردن اصول نداره!!!!
..........من سالهاست دارم می رم و می رم و می رم و تا اونجایی هم که می دونم و بهم هم گفته شده ، راه رو هم درست دارم می رم اما مدام می مونم و از حرکت می ایستم. مثل دوچرخه ایی که در حالت معلق می چرخه اما هیچ رسیدنی در کار نیست. باید یکی، یه اتفاقی ، یه اندیشه ی درستی، دوچرخه رو به زمین بذاره و بذاره بره ...................................................................ما سالهاست در حرکتیم اما کم کم بوی مرداب می گیریم،
حالم خیلی گرفته! برای بازگشت دوباره هیچ حرف مثبتی نزدم اما سعی می کنم بازم از این حالت سرگیجه بیرون بیام و دوباره بتونم چرت و پرت هامو بنویسم.
تا بعد ![]()
پس از یک دوره ی دیر، با یک نمایشگاه ِ خوب می توان به چشمها نویدی دوباره داد به اینکه شاید هنوز هم بشود نقاشی خوب و درست و حسابی و همه چی تمام دید. از یک استاد ِنقاشی، یا بهتر است بگویم از یک نقاش ِ مُداوم، همیشه انتظاراتی هست و چه قدر جای خوشبختی است که انتظارات ِ خردپسند، با پاسخ های شایسته و به گزین، پاسخ داده شود. این نقاش ِمداوم، بهروز مسلمیان، بامجموعه نقاشی هایش در گالری تازه تاسیس (از جهت مکان) ماه مهر، حالمان را خوب کرد. در یک نگاه کلی، هنوز هم پیداست که این مجموعه از همان نقاش ِسالهای گذشته است که هر کسی او را اگر نه به نام، به نقاشی هایش می شناسد. در هر تابلویی خود ِنقاش – هست – و این در کلیت ماجرا چیز خوشایندی است اما وقتی دانه دانه و تک به تک به آثار نگاه کنی، مثل این می ماند که حتی نقاش را هم نمی شناسی، چرا که دنیایی که در مقابل چشمانت قرار می گیرد، آنقدر محض و مطلق هست که بشود آنرا جدای از خالقش، خلقی مُجرد انگاشت. در این نقاشی ها جای گشتن هست و یافتن. و اینگونه است که می تواند نقاش را پشت سر بگذارد و فردیت خویش را با قدرت زیبایی خاصش، فریاد بزند. هر بوم ِرنگین، حکایتی مجزا و رسالتی پالوده از ذهن ِنقاش است. روایت گر ِتردیدها و ترس ها، دانستن ها و نادیده گرفتن ها، و بعد از همه ی اینها، راوی ِ رنگین شدن ِغصه هایی که – زیبا – شده اند. ترکیب های درهم، رنگهای آرام، فرم های زیبا، لکه های خیالی و کنار ِهمه ی این تضادها، خط ِمخصوص مسلمیان، که سالهاست دیده ایم اما این بار، به انحنایی معنادار تبدیل شده است و در رد ِخود از این سوی بوم به آن سوی بی سوی بوم، معنایی را زمزمه می کند و می گذرد. و چشم های سیاه و مغموم پرتره ها، که سالهاست دردی را با لذت تمام با خود دنبال می کنند و حالا لکه ای رنگین هم به روی لبانشان، مانند اجباری در سکوت، خودنمایی می کند. نمی شود از آنهمه نقاشی گفت و چیزی از قلم نینداخت. تکه ای شکسته و معلق از نقاشی ِسنتی و شمایل گونه ی سیاه و سفید در میان ِلکه رنگ های هشداردهنده و مُردد، که گویی با مفهوم دیانت ِدیرینه و سنتی شمایل ها، به چالش نشسته اند و می شود فهمید که نقاش ِاین همه تردید و تقابل، خود نیز در تردیدی شگرف میان ِسنت های دیرینه در مرسومات ِمدرن به سر می برد. حتی ترکیب ِنقاشی هایش – که همه مدرنیستی است – با تردیدی سنتی در ارائه رنگ، یعنی استفاده از رنگ های اصیل و درخشان، و در کنار ِآن، القای اینهمه رنگ ِمعنادار با تردستی تمام به صورتی وهم آلود، که بیننده خیال کند رنگ، یک رنگ ِحقیقی نیست، عاریتی است از جنس ِدیگر. همه ی این بازی ها در القای مفهوم ِتردید هنرمند در رد یا قبول ِمفاهیمی که بر حال ِاو- زمان ِاو- و بیان ِاو سایه انداخته اند، اثر گذاشته است. وقتی که چشم در چشم ِلکه رنگ های بریده بریده می اندازی، خواهی دانست که عاریتی نیست (کلاژ)، بلکه همه را نقاش به صورتی عمدی اینگونه نشان داده است که به توی ِبیننده بفهماند که حقیقتی را که حتی نقاش ِراستگو از آن دم می زند، خود نیز وهم ِواقعیت است و نه حقیقت ِواقعیت. انسانهای مُثله و دیگر شده ای که در کنار رنگ های مفهومی ِسیاه و خاکستری های رنگین، به تو هشدار می دهند که بند بودن ِتو، حتی به صخره ای بالا بلند و رفیع، نمی تواند ضامن بقای تو باشد. فرشته ای سیاه و خط خطی که در کنجی نشسته است – متین و آرام – و بر همه ی بدی های زمانه می نگرد اما باز هم هیچ حرجی بر او نیست چرا که – فرشته – است. در ترکیب همین تابلو، فرشته در جایی قرار گرفته است که حاکمیت مطلق فرم و رنگش در تابلو کاملا مشهود است و با وجود ِسنگین بودن رنگ ِسیاه در وسعت فرم، آنقدر آرام و معلق در سطح تابلو می چرخد که هیچ ردی از گناه ِسیاهکاری فرشته، باقی نمی ماند. غم ِبزرگ این نقاشی، مثل فاجعه ای توی ذوق آدم می زند و نمی توان نادیده اش گرفت و بی خیال گذشت....همین که از این بوم ِغمگین گذشتی، نقاشی بعدی پرتره ای گریان است که با تو، در همدردی با غصه های انسانی، خواهد گریست.....می گذرم. حالا مردی با چهره ای طنزآلود با یک پرنده ای شبیه طوطی روی دستش، چشم در چشم، آواز می خواند. من صدای رها شدن های ِنقاش را در این جا شنیدم که دمی نشست و خلوت کرد.......و دوباره یک بوم ِسراسر سیاه که به سبک ِسیاه قلم نگارگری هایمان با تک رنگ سفید، طراحی شده بود. رنگی رنگی نبود اما چنان روایتی داشت که همچون مانیفست های عظیم بشری، می شد در مقابلش موعظه ای سرداد در باب ِتقدس ِفردیت انسانها، نه بر اساس ِجنسیت!!! چیزی که گویا حتی در جوامع مدرنیستی هم هنوز جای بحث دارد چه رسد به جغرافیای فرهنگی ما شرقی ها!!! یک زن، یک زن ِمعترض و واپس زننده ی مردی که او را – پا – بُریده است.......نمی دانم چرا در مقابل ِاین نقاشی، نمی توانم به لکه رنگ ِسفید ِگریزان از بالای بوم، نیایش نبرم. همچون نگاه ِزن که گردن کشیده است تا رد ِاین – لکه – را از روی سرش شاهد باشد و دوباره چشم ها .... و.... بغض ها.....پنهان شده در لکه ها و خط های شتابان................
............و دیوارها تمام می شود و من، نیمه تمام...............................
باز می گردم به نقطه ی شروع. پرتره ای با رد ِلکه رنگ فیروزه ای از روی گونه اش، به من لبخند می زند.
آلاله از نقاش می پرسد: ...با اینهمه آشفتگی که حالای ِروزگارمان را گرفته است، چطور اینهمه نقاشی و رنگ امکان دارد؟ و نقاش از آنرو که تجربه، پیر و استاد راهش کرده است می گوید:
"من بدی ها و فشارها را با زیرکی هنرمندانه ام، گونه ای شیرینی می بخشم تا بیننده از آن خوشش بیاید و بداند که برای رها شدن از غم های مشترکمان، چه رنجی کشیده ام تا بتوانم آن همه بغض را، زیبا کرده و نشانش دهم. من بدی ها را با نقاشی ام تلطیف می کنم. اگر نتوانم واقعیت ِاین همه درد را با زبانی بیان کنم که کسی نتواند در مقابلش بایستد، چه فایده دارد؟ اگر نتوانم از این همه تردید که دارم رها شوم، چه باید بکنم؟ پس تردیدهایم را با بیان ِتضادهای اغراق آمیزم در ترکیب و فرم و رنگ، در نقاشی هایم می آورم. این هنر من است برای بیان ِ چیزی که از آن شاید دل آزرده ام و خب! حتی در شرایط سخت هم باید نقاشی کرد! این زبان ِمن و هنر ِمن است"
.........(قابل توجه ی پری – آلاله – سارا – طاهر – دلشاد – علی – آرش – نگین و دیگرانی که مدام غُر میزنن و میگن تو این وضعیت بلبشو که نمی شه کار کرد و دل خوش سیری چند و نقاشی و اعلام مرگ نقاشی و نقاش و قس علیهذا)....
انسانهایی که در نقاشی های بهروز مسلمیان دیده می شوند، با وجود طراحی انتزاعی شان خیلی واقعی و ملموس به نظر می آیند. بیشتر ِحکایت های این آدمها، شبیه مستنداتی از زندگی روزمره مان است، بر خلاف ِ آدم های اساطیری بعضی از نقاشی ها و نقاشان، که خوب و بد روزگار به آنها دخلی ندارد! من می توانم آن شمایل شکسته ای باشم که سوار بر اسب تردید است و مقدس نما. یا آن انسان ِآویزانی که همچون صخره ای، به صخره ای بی هویت، معلق است و یا همچون مردی که آرام، چشم در چشم ِپرنده ای مجهول می دوزد و یا همچون زنی مسخ شده که در قالب ِاستوانه های بی سرانجام، به سفیدی های گریزان نظر دارد......و یاچشم هایی خواهم شد، گریان، در زیر لکه های رنگی رنگی نقاش............من تمامی آدمهای این نقاش را در زمانی دور یا زمانی دیر آموخته ام یا خواهم آموخت..............
پی نوشت شماره 1: دیدن نقاشی رو در رو خیلی بهتر از دیدن ِهمون نقاشی ها توی کتابه، اما در هر صورت کتاب ِنقاشی های بهروز مسلمیان هم موجود است.
پی نوشت شماره 2: .........خوب بود..................
پی نوشت شماره 3: پی نوشت یعنی چی؟
به اتفاق دو تا از دوستای گل و هنرمندم به دیدن نمایشگاه آثار ایرج زند رفتیم. در ورودی ،بیوگرافی هنرمند رو خوندیم و باز بیشتر مطمئن شدیم که هرکی در اروپا تحصیل کرده در ایران موفقیت (نه به معنای درست و خوب کار کردن بلکه به معنای – دیده شدن -!!!) براش تحصیل و تسهیل شده تره!!!(البته این سیاه نمایی نیستا.قابل توجه ی میرزا!).وارد که شدیم من از بچه ها جدا شدم و مشغول دیدن شدم. دو سه تابلوی اول بدجوری تو ذوقم زد. رفتم سالن بالایی و باز هم تابلوها مگر چند تایی که گویا اتودهایی برای آثار حجمی بودند، چنگی به دلم نزدند. اما حجم ها تا حد زیادی خلاء تردیدم رو پرکرد و مطمئن شدم به اینکه بنا به گفته ی خانم لیلی گلستان، زند بیشتر یا اول مجسمه ساز است تا نقاش و این باعث شد توی حجم ها و مطالعاتی که در آن ها انجام شده بود دنبال پرسش های ذهنی خودم بگردم.
آثارایرج زند یک اغراق ها و انتزاع های شاعرانه ای دارد که این انتزاع در بعضی قسمتهای کار به صورتی کاملا آشکار دیده می شود و در بعضی قسمتهای دیگر با تردیدی در ارائه و قدرت بخشی است. صورتها و اندام فیگورها تا حد زیادی، پرداخت شده است و حتی دستها اما پاها با یک جور بی تفاوتی نسبت به فرم و حتی ایستایی فیگور، رها شده اند. نوع متریالی که هنرمند استفاده کرده (ورقه فلزی)، در عین هماهنگی در ماهیت کلی مواد، در ارائه به صورت فرمهای مختلف، تا حد زیادی موفق بوده است. ایجاد حجم های سه بعدی با ورقه ای دو بعدی و مسطح، در برخی آثار کاملا استادانه است ولی پیچیدگی فرمها مخصوصا در نمونه های کوچکتر حجم ها ،بیشتر شبیه یک نوع آشفتگی است. هم طراحی اثر در سختی متریال گم شده است و هم بیشتر شبیه اتفاقاتی شده اند که باید می افتادند اما ....
در طراحی هایی که برای حجم سازی انجام شده بود، سرزندگی و حرکت فرمها در فیگور، روان تر انجام شده به طوری که حتی حجم نهائی اثر را می شد از ورای کاغذ دو بعدی تجسم کرد. یک چیز جالب – تنهایی ِ-فیگورها بود. بیشتر آنها تک پرسوناژ بودند و جفتی ها هم یک جورهایی به زور با هم مچ شده بودند. حتی پایه ی خیلی از آنها تک نفره بود و گویا هنرمند یا دیگران بعد از اتمام کار به نتیجه ی تلفیق فیگورها دست پیدا کرده بودند. در نمونه های تصویری حجم ها، بیشتر فیگورها با پس زمینه ای شبیه کوهستان و فضاهای سنگی ترکیب شده اند. حتی در آثاری که فرم درخت دیده می شود سنگینی درخت و سختی ابزار، القای نوع خاصی از حس ِ سنگینی است که در فرم بالا رونده ی دستها و صورت به سوی آسمان که نمودی از نیایش است یک دوگانگی عجیبی را در آثار به وجود آورده است. در نمونه هایی که با پلکسی کار شده بود تمام آثار، پرتره بودند و چون شخصا این مواد را بسیار صنعتی و تبلیغاتی می دانم چیز زیادی از آنها را در ذهنم ضبط نکردم. حتی یکی از این نمونه ها با نور آبی روشن شده بود که شبیه تابلوهای تبلیغاتی بود بیشتر. یعنی نه اینکه اینگونه ابزار بیان خوبی نداشته باشند چه بسا بسیار هم برای ارائه ی گونه هایی دیگر از هنرهای تجسمی هم بسیار به جا و مفید بوده باشد اما در کنار آثاری که با ورقه های مسی و فلزی ارائه شده بود و خوب هم از عهده بر آمده بود، این مجموعه چندان چنگی به دل نمی زد.در نشانه شناسی آثار به انسانهایی بر می خوریم که هم دارای نوعی قدرت اسطوره ای هستند و هم با معصومیت انسانی شان، این قدرت فرازمینی را زایل می کنند. فرم انسانهای به تصویر در آمده گونه ای قرابت با قنطورس های با شکوهی دارند که پاشنه آشیل شان، چهره های معصومشان است و درست همین جاست که هر بیننده ای ، بی آنکه تلاشی مضاعف در شناخت این ضعف داشته باشد، به راحتی از قداست ِ تصویری فرم ها می گذرد و نادیده شان می انگارد. در واقع، این چهره های مهربان با زمختی و سنگینی فرمهای فیگور تضادی گس دارد. اما کماکان خویشاوندی خود را با موجودات فرازمینی حفظ می کنند.
نهایتا کتاب آثار ایرج زند هم در نمایشگاه با قیمت 29000 تومان به فروش می رفت و شامل مجموعه آثار نقاشی و حجم سازی ایشان است.
از خودم بدم اومد که این مدت خودمو معطل یه مشت آدم نیرز کردم. بنابراین از ادامه ی پیگیری شکوائیه می گذرم. در واقع از نوشتن درباره اش می گذرم چون به اندازه کافی روی اعصابم راه می ره چه برسه به اینکه برای نوشتن و توضیح دادن دوباره اش، اعصابمو بریزم به هم. اما برای برگردوندن کارام باز هم تلاش می کنم.
چند سال پیش از این، در یک نمایشگاه گروهی با چند تابلوی نقاشی شرکت کردم. یک هفته بعد از نمایشگاه یکی از نقاشانی که می شناختمش اما او مرا نمی شناخت و با هم هیچ سلام و احوالپرسی ای نداشتیم با من تماس گرفت و اول کلی عذرخواهی کرد از اینکه شماره ام را از مسوولین موزه گرفته و بعد از نقاشی ها تمجید کرد و پرسید که آیا شاگرد زند هستم؟ و چون نبودم گفتم نه!...و گفت و گوهای دیگر...
زند را می شناختم اما نه بواسطه شاگرد بودنش یا اینکه خیلی شناختی روی شخصیتش نداشتم. کار زیادی هم از او ندیده بودم. تا اینکه گذشت و یک روز مثل همه ما آدمها- کسی مرد- و آن کس، ایرج زند بود.
چند وقت بعد، بر خلاف عادتم به روزنامه خواندن، چرا که ترجیح می دهم نشریات تخصصی بخوانم تا این روزنامه های پر هیاهو و دروغ پرداز را- توی روزنامه نوشته ای خواندم که درباره ایرج زند چیزهایی نوشته بود . وقتی روزنامه را کناری گذاشتم با خودم گفتم باید یک ارتباطی این وسط باشد. همین روزها هم به مناسبت سالگرد او نمایشگاهی از آثارش در فرهنگسرای نیاوران به پاست. می روم ببینم .حُسنش در این است که هم مجسمه ها و هم نقاشی هایش با هم یکجاست. خدا را چه دیدی !!!شاید سالها قبل ایرج زند آن چیزی را پیدا کرده در کارش که من هم برای یافتنش دست و پا می زنم. شاید خطی- ربطی- نشانه ای.....یافتم.
گاه با وحشت ِ تمام، از این گالری به آن گالری می روم. با چشمانی گشاد و دهان ِباز و دل ِتا خرخره غمگین!
به خودم لعنت می فرستم یا به تمامی ِ آن چیزهایی که آموخته ام را، نمی دانم؟ اینکه زیبائی شناسی چیست؟ اثر هنری چیست؟ نقاشی چیست؟ نقاش کیست؟ مبانی چیست؟ و حتی همان اصول ِطرد زیبایی در هنر مدرن،چگونه است؟ همه و همه ی اینها در ذهنم مرور می شود و باز نمی دانم "گناه از کیست؟"
آموخته ایم که ریتم در کار، تکرار ایجاد می کند. تکراری برای تکمیل ِهماهنگی و هارمونی. ریتم های رنگی و ریتم های سطحی و ریتم های فُرمی و ریتم های خطی و ....و حالا انگار فصل ِریتم های "هنرمندان" است.میان آنهمه تکرار، تعادلی اگر می باید بود، اثر گذار بود و مهیج! و حالا همه چیز انگاردر مَـد ِ ضعیف ِرویی ترین سطوح لغزنده، روان شده است. ای کاش شجاعتی صادقانه به ما حکم می کرد که زمانی دست از کار بکشیم و بیندیشیم. به آنچه هنر می نامیم اش نگاه کنیم و ببینیم چه کرده ایم؟! حیف ِآن بوم ِخوش قد و قواره ی بازو درشت ِخوش استخوان، که تنش به سفیدی برف بود و حالا جولانگه تهوع!!! و اسمش را هم گذاشته ایم "بازنمود ِقرن انحطاط و ایضا گلوبالیزیشن". اینکه می گویم نه از اینروست که مدافع ِگل و بلبل کشیدن ها و چشم و عشوه های نمکین نقاشی های آنچنانی ای باشم که با چیره دستی تمام، ابزار ِمجاب شده اش را به رخ می کشد!
همه ی اینها به خاطر بی دردی ِبزرگی است که ترکیب همه ی بوم ها شده است و رنگهای زبان بازی که مُدام دروغ می گویند...شاید به این همه وارونگی عادت کرده ایم که کک مان هم نمی گزد!یا شاید بی تفاوتی امانمان را بُـریده است! می گویند هنر حد و مرز ندارد. ریاضی نیست که درست و غلط بودنش را با فرمولی بتوان تخمین زد. سرزمینی ست آزاد که به هر کس با هر سلیقه و سواد هنری، اذن دخول می دهد! و تازه! به اندازه ی همه ی آدمها، ملاک برای قبول یا رد اثر هنری هست. می گویند هنر متعالی است. می گویند هنرمند همپای خداوند است در همانندی اش به آفرینش!!!
.........از این کوچه به آن کوچه، آجرها و رنگ ِ درها و ابعاد ِپنجره ها و نورها و کف پوش ها و صندلی ها،بَد فُرم اند و بد فرمی شان از سر ناگزیری است به آنچه تابع ِشرایط اش می خوانیم.
.........از این گالری به آن گالری، بوم ها و رنگ ها و افتتاحیه ها و هنرمندهاش، بوی عشوه می دهند و ادا و این را هم از سر ِ ناگزیری، شرایط ِروابط اجتماعی اش می خوانیم.
همه چیز وارونه است. نقاشان ِبا تجربه ی گمنام و پیر، در کنج اتاقی کوچک که کارگاه هنری اش می نامند-ما به ازای ِ آتلیه های چند در ِجوانک های لوند و لوس- گم شده اند و نقاشی می کنند. نه مدیر هنری ای دارند و نه حوصله ی اینکه خودشان با ادا و اطوارهای ِمدیران ِگالری ها و خریداران ِآثار هنری، سرو کله بزنند. گم شده اند و نقاشی می کنند...
از این گالری به آن گالری می روم. با چشمانی گشاده تر...یاد ِاستاد ِسالیان ِ گذشته ام می افتم که کتابهای هنری ِاندکش را به بهایی ناچیز به شاگردان می فروخت یا امانت می داد تا بتواند به دور از هیاهوی ِ گالری ها و مدیران و فروش و فروش و فروش، فقط نقاشی کند و نقاشی.گو اینکه هیچ لذتی او را در کنج خانه اش خوشنود نمی کرد مگر معاشقه اش با رنگها و نقش ها و فرمهاش، آنهم بی آنکه هیچ چشمی آنهمه زیبایی را بیابد....
به نام ِ عشق و به نام ِ هنر، قلم موها پائین!!!!!!!!!!!!!
بعد از اینکه با 9 شماره تلفن، طی تماس های مکرر و هر روزه تماس گرفتم و مدام از این تلفن به تلفن بعدی -هدایت- شدم، نفر آخری که خانم هم هستند فرمودند که یک هفته دیگر صبر کنم و بعد تماس بگیرم چون کارهای شما(یعنی من!!!!)و چند نفر دیگر را داده ایم به آقای ... و قرار است با شماها تماس گرفته شود که بروید امضاء بدهید و آثارتان را پس بگیرید که بعدا کسی مدعی نشود!!!
راستش منظور این خانم را نفهمیدم! هنوز که بعد از یک سال تماسی با ما نگرفته اند و تازه هنوز کارهایمان را نداده اند که بدانیم سالم هستند یا نه!
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعد اگر دلمان خواست امضاءهم می دهیم!!!فکر نمی کنم بعد از یکسال این یه ذره ادا و اطوار از طرف ما بی جا باشد. تازه تا یک هفته دیگر نه به بار است و نه به دار!!!(درست مثل زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
خلاصه من که سال رو ساختم، این یه هفته هم روش!!!
دیروز در سرای اهل قلم به مناسبت هفته کتاب مراسمی برگزار شد. البته همه چیز خیلی خوب بود. حتی بیانیه ای که خوانده شد و در آن از اهداف و وظایف انجمن بود تا معرفی اعضا(به صورت کلی) و افتخارات و دستاوردهای انجمن. همه چیز خیلی خوب سر و سامان داده شده بود. صحبت های استاد زرین کلک هم با وجودیکه به تعریف خاطره بیشتر می آمد، اما یک چیزهایی داشت که هم برای تصویرگران شیرین بود و هم برای ناشران و غیره. خیلی ها بودند و خیلی ها هم نبودند!!!یکی از اون تصویرگران خوبی که من هم شخصا کارهاشو دوست دارم(اسم نمی یارم) با یک جفت جوراب نارنجی خوشگل و یه چسب نواری شیشه ای که چسبیده بود سر آرنج کتش هم آمده بود. این آدم واقعا تحسین برانگیزه نه به این خاطر این چیزایی که توصیفش کردم، بلکه طوری به نظر می رسه که هرآن مشغول تصویر کردن و ترکیب کردنه. شخصیتش، کاراشن و کارهاش، شخصیتش. هیچ ادا و اضافاتی در رفتارش نیست و خب،...خوبه دیگه!
اما توی شلوغی دیشب، جای یه نفر خالی بود. اون حالا دیگه گل سرسبد تصویرگران ایرانی است با کوله ای از کتابهای منتشر شده اش . اما یادم اومد تقریبا هفت-هشت ماه پیش که دیدمش بهم گفت که داره بیشتر نقاشی می کنه تا تصویرسازی و بعد بهم گفت که تو داری نقاشی می کنی و دلت می خواد بتونی تصویرسازی کنی که نهایتا کارت چاپ بشه و من دارم تصویرسازی می کنم و دلم می خواد مث تو بتونم نقاشی کنم. البته بهش گفتم که خیلی از اساتیدمون می گن این کارهای من هم بیشتر تصویرسازیه تا نقاشی اما قبول نکرد و گفت که معیارهای تصویرسازی فرق می کنه....خلاصه که دیشب دلم می خواست ببینمش.
چند تا –آقا- هم از وزارت ارشاد در جلسه حضور داشتند که هی دلم می خواست بلند شم و داد بزنم که ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههای ایهاالناس! اینایی که اینا می گن نیست که ما پشت سرتونیم و هواتونو داریم و امکانات می دیم و از این حرفا. اما خوشبختانه نیروی کنترل کننده ام همرام بود.
همیشه توی یه اتفاقاتی این چنینی که به سپاس از حرفه و اشخاص ِ اون حرفه برگزار میشه، یه کسایی که باید باشن نیستند و یه کسایی هم که بود و نبودشون فرقی نمی کنه همیشه هستند(با خودم بودما-به کسی برنخوره!!).در کل مراسم جمع و جور خوبی بود.
جشن خوبی !!بود. جای شما خالی..............
"من در کجای جهان ایستاده ام"
چندین بار در این چند روز با تلفن مستقیم جناب سروان .... تماس گرفتم. البته که می دونستم این تماس های تلفنی بی نتیجه است. وقتی هم خود ایشون گفتند با تلفن پیگیری کنید بهشون گفتم که با تلفن کسی پاسخگو نیست اما ایشون یه طوری حالیم کردند که:" این یه دستوره!" .حالا هم چند روزیه دارم اطاعت دستور می کنم و با این تلفن ِنجیب هی کلنجار می رم اما به غیر از بوق ممتد چیزی نمی شنوم. فردا-پس فردا باید چادر چاقچور کنم راهی بشم ستاد !بلکه تونستم کاری بکنم. یعنی با نامه ای که به نام ِاول شخص نیروی انتظامی نوشته شده نمی شه کاری کرد!!!خوب البته شاید نشه. مخصوصا اگر از عوام باشی و نه خواص!
دلم برای نقاشی هام می سوزه که در جایی که نمی دونم کجاست سرگردانند و احتمالا به نا امنی شدیدی هم مبتلا هستند. وقتی من این بیرون با انسانها و رابطه هاشون دچار تردیدم و سرگردان، درباره ی دو تا نقاشی که به زعم ِبعضی ها "...." است، چه انتظاری می شه داشت؟ کاش حداقل باهاشون خوب تا کنند. می ترسم...و چرا؟ ...نمی دونم!!!
در یک نگاه ِ کوتاه ،آنچه از برابر چشمانت می گذرد ،تصاویری رنگی رنگی است که هرکدامشان شعری دارد و شاه بیتی. در یکی آبی – بنفش شاه بیت است و در دیگری فُرمی. اما جستجوی ِ یافتن ِ واژه ای خاص برای هر کدام کار آسانی نیست. تصاویری آبستره که حتی گاه چنان اکسپرسیو می شوند که هیجان ِ احساسی دور یا گناهی بخشوده یا بارقه ای قُدسی و یا خاطره ای کوتاه و زمینی ،پای بند ِ دیدنت می کند.
اینها عکس اند. عکس هایی که با جزئی بینی ِ خلاقانه ی عکاس و ترکیب با تکنولوژی های رایانه ای که خلاقیت ، باز بر امکانات ِ ساده ی همان ابزار پیچیده ،برتری دارد ،آفریده شده اند. برای ِ اول بار ِ دیدن ،شاید دانستن این موضوع که هنرمند از طریق عکاسی به چنین تصاویری دست یافته است کمی باورناپذیر باشد.
آنچه از عنوان نمایشگاه بر می آید: "نقاشی-عکس" یا photopainting ،ذهن را می برد به اینکه عکاسی ای که با نوعی تکنیک به سمت ِ نقاشی رفته باشد یا نقاشی گونه شده باشد. در واقع هنرمند به جای استفاده از قلم مو و رنگ به استفاده از دوربین و تکنولوژی برای خلق اثرش می پردازد. ترکیب بندی تصاویر ،عمدتا به صورتی خودانگیخته یا گونه ای اتوماتیزم ،انجام شده است. به این صورت که هنرمند ،در پی دست یافتن به معنا و شناسه ای خاص برای صفحه اش نبوده است بلکه می کوشد با تغییر والورهای رنگی در برش ها و تَرَک ها ،با کمترین تحمیل تغییرات تکنولوژیکی ،که همان هم با نزدیک ترین شباهت به طبیعت یعنی ابزار رنگین کمانی انجام میشود ،تصویری آبستره از عکسی را ارائه دهد که اگر همان عکس بی کم و کاست و بی حضور ِ خلاقیت نقاشانه ی عکاس ارائه می شد ،چه بسا از تامل به روی اثر می کاست.
آنچه که امروزه در ارائه اثر هنری مهم است متریال یا ابزار کار هنرمند نیست بلکه اندیشه و نوع نگاه هنرمند و دریچه ای که او به جهان هستی می نگرد ،اهمیت بیشتری دارد. در مجموعه عکس-نقاشی های وحید شریفی ،با گونه ای اعتبار بخشی به اشیائی روبه رو هستیم که حضورشان را متفاوت می کند. اگر ندانی از چه چیزی عکاسی شده است و چگونه این تصاویر به دست آمده اند ،خیالی نیست اما اگر چشمهای کنجکاوت را در تصویر بچرخانی ،تن ِ پوسیده ی دری چوبی و رنگهای فرو ریخته ی دیواری کهن و پوسته ی ظریف و شکننده ی درخت های پائیزی را می بینی که کمترین تغییر مکانیکی با بیشترین شباهت ِ ساختاری اش به طبیعت که همان خاصیت متغیر نوربخشی ِ رنگین کمان است ، به آنها اعتباری دیگرگونه می دهد. آن پوسیدگی ِمدل ِ عکاس ،به یک منظره ی بی بدیل ِدشتی تبدیل شده است که در هر تکه اش محصولی کاشته اند و این ،نهایت ِ اکسپرسیونیسم انتزاعی آثار است. در حالیکه در آثار دیگر با آبستره ای مطلق روبه رو می شویم که نه تنها ادبیات ِ خود را و ادبیات ِ ذهن هنرمند را به رُخ نمی کشد ،بلکه با قدرتی متواضعانه ،سعی در ایجاد ِ رابطه با ذهن ِ مخاطب می کند تا واژه های شخصی و احساسات فردی او را- مخاطب را- به او یادآور شود. در این تصاویر که بخش ِ بزرگتر نمایشگاه به آنها اختصاص دارد ،ترکیب بندی رنگهای سرد بیشتر به چشم می خورد. گویا تعمد هنرمند در ثابت نگاه داشتن والورهای آبی –بنفش و سفید و آبی ، در درخشندگی این رنگ ها باشد که حکم ِ جلا دهنده ی عکس هایی هستند که زمینه هایی مخدوش و ناپیدا دارند بی آنکه به کلیت ِ عکاسی لطمه زده شود. اما در تصاویری که با رنگهای قرمز و قهوه ای و سیاه و بنفش ِ تیره بازآفرینی شده اند ،نفس ِعکس و آنچه ما از عکس در لایه های زیرین این تغییر رنگ می بینیم بسیار دور از ذهن است. کدام یک نهایتا قصد هنرمند بوده است؟! اینکه بیننده بفهمد اینها عکس هستند؟ یا اینکه ترجیح می داده است نقاشی ای را ارائه کند؟ در هر صورت ،تا حدود زیادی کلیت نمایشگاه می رساند که در هر دو صورت موفق بوده است.(البته با کمی اغماض در مورد برتری جنبه ی نقاشانه ی آثار).
یکی از موارد فنی که رعایت آن می توانست تا حد زیادی در ارائه اثر و اثرگذاری ِبیشتر آن کمک شایانی کند ، ابعاد آثار است. نقاشی-عکس ها با وجودیکه در ابعاد مختلف و نهایتا 50*70 ارائه شده اند گویا و اثرگذارند اما در بعضی از آنها ،لکه های رنگی بزرگ در کنار بافت های ریز نقشی قرار می گیرد که آن سطح بزرگ ِ رنگی با رنگ ِ درخشانش مانع از هماهنگی با بافت های ریز و کم نور می شود و این هماهنگی را می شد در ارائه اثر به اندازه ای رساند که قابل قبول تر باشد. در بعضی از این تصاویر هم –حتی با در نظر گرفتن همین ابعاد ِموجود- هنرمند گاه با بی تفاوتی ِ غافلگیر کننده ای از کنار بافت هایی می گذرد که می توانست با پرداخت و ارزش گذاری بیشتر ، به اثر ارزشی متفاوت بدهد. بعضی از این بافت ها در زیر لایه های ضخیم رنگ ،پنهان شده اند در صورتی که اگر از ضخامت رنگها کاسته می شد ،نمود بافت ها با لوندی چشمگیرتری به چشم می آمد.
هنرمند ِاین آثار ،گاه در انتخاب ِ زاویه دیدش با بیننده به مشورت پرداخته است و چند نمونه از آثارش را هم به صورت افقی و هم به صورت عمودی ارائه کرده است. تردید او در انتخاب ِ زاویه دید ِ بهتر و اینکه می کوشد بیننده را در تلاش خود در درک ِ بهترین موقعیت ِ دیداری برای اثر همراهی کند ، ستودنی است.
بیننده اگر با علم بر اینکه خالق این آثار ،عکاس ِ مناظر طبیعی و ساختمانهای فرسوده و جدید باشد به دیدن نمایشگاه برود ،دچار ِ نوعی تضاد ِ شیرین خواهد شد. شاید در ابتدا تصور کند این مجموعه ،عکس هایی هستند که از نمونه های دیگر عکس انتخاب (دیتیل) شده و رنگ آمیزی شده اند. اما آنچه که از واقعیت تکنیکی این آثار می دانیم چیز دیگری است .رنگ ،در این مجموعه آثار ،رنگماده یا جسم یا حجمی اضافه شده نیست بلکه این رنگهای الوان و متغیر ،که در هر تک اثر بیشتر شبیه به نمایش والورهای یک یا دو رنگ بیش نیست ،تنها تغییر کوچکی در اصل ِ رنگ ِ مدل است. به این صورت که هنرمند می کوشد با جزئی ترین تغییر مکانیکی، رنگ ِ خالص ِ نمونه اش را "جور دیگر"ی نشان بدهد. درست مانند این می ماند که به یک گل آفتابگردان ِ زرد با چشم ِ نیم بسته نگاه کنی. رنگ ِ زرد و نور خورشید و سبزهای برگ گل ،زردی آفتابگردان را طور دیگری نشانت می دهد. اگر آفتاب شدید باشد شاید حتی قرمز هم به نظر بیاید یا حتی طلایی و اگر هوا کمی ابری تر شد ،چشم های نیمه باز ِ تو از گل آفتابگردان رنگی سبزآبی دریافت خواهد کرد. اینها بستگی به تاثیرات جوی و حتی اختیار ِ ذهنی بیننده در تصور و انتخاب دلبخواه رنگی است ازهر شیء. اصرار هنرمند در نشان دادن گونه گونی رنگها در یک اثر واحد ،بر این است که به چشمهای بیننده هشداری بدهد مبنی بر این که این رنگها نیز به خودی خود در متن ِ مادر ِ این تصاویر وجود داشته اند و "من"(هنرمند) آنها را دیده ام و این تجربه ی زیبای رنگی را با توی مخاطب شریک می شوم. نمی دانم اسم ِ این گونه رنگ پردازی را توهم رنگی بگذارم یا نه؟ چرا که رنگماده ای وجود ندارد. و نه حتی حرکتی که بتوان از آن به عنوان ِ استفاده از –رنگ- نام برد. اما آنچه به چشم می آید تابلوهای آبستره ای رنگی است که عکاسی شده اند. این تضاد و تعلیق در آثار ،نه از قدرت ِ بیانگری شان می کاهد و نه از ارزش تلاش هنرمند در تجربه ای که او را مُدام در مرز میان ِ این دو می چرخاند: عکاسی و نقاشی.
اگر واژه ی عکاسی را از روی آثار برداریم و لایه های رنگی را نگاه داریم ،قسمتی از این تصاویر تبدیل به اتودهایی می شوند که آماده ی نقاشی شدن هستند ،که آماده ی –شدن- هستند. آن اتودها(به صرف حذف موجودیت عکاسانه شان)، تلاشی آگاهاته است برای رسیدن به یک نقاشی آبستره در یک حرکت ِ ناخودآگاه. به عنوان یک اتود یا پیش طرح ِ رنگی ،پراکندگی ِ رنگها چون تکه های پازلی است که بعضی هاشان هنوز سر جای خود نیستند و تنها با یک تلنگر و جابه جایی کوچک در شکل ِ فُرم و اندازه و رنگ و حتی تبدیل آن به بافت می تواند یک اثر ِ کامل شود.با توجه به این نکته که یک اثر هنری مدرن زمانی که توسط هنرمند به نمایش عمومی در آمد این معنا را می دهد که اثرش را تمام شده تلقی کرده است هر چند ادامه ی حتی ذهنی ِ روند ِ هنری در یک اثر از طرف مخاطبان نیز پذیرفتنی است و این از خصلت بی نهایتی هنر می آید و نه از سر امکان ِ خطا در اثر هنری و خلاقیت هنرمند.
پتانسیل دیگری که این آثار در خود دارند ،مبحث کاربردی شان است. امروزه با توجه به کاربرد آثار هنری در وسایل روزمره زندگی و سعی در ایجاد رایطه بین اثر هنری و محل زندگی می توان برای این مجموعه آثار نیز زمینه ای کاربردی در نظر گرفت. تصور اینکه یکی از این عکس-نقاشی ها در ابعاد دیوار اتاقی ،کاغذ دیواری شود و اسباب و وسایل به فراخور رنگهای آن چیده شوند و استفاده های کاربردی دیگر ، احساس ِ زیبایی خواهد داشت. استفاده های کاربردی از اینگونه هنرهای تجسمی ،نیاز به خلاقیت ِ دوباره ی کارشناسان در به کارگیری مجدد و پیدا کردن مکان و مورد مناسب برای آنهاست.
در هر صورت ،استفاده از اثر هنری حتی به همان شیوه ی معمولش یعنی قاب روی دیوار ،می تواند در زیباتر شدن فضای زندگی و حتی اندیشه ی زیبا زندگی کردن ،کمک شایانی کند. فرهنگی فراموش شده که ما آنرا تنها به صورت ِ برپایی نمایشگاه بر دیوار گالری ها و موزه ها می بینیم و در خانه های شخصی کمتر سراغی را می توان از آنها یافت.
مجموعه عکس-نقاشی های وحید شریفی را می توان در هر صورت ِ دلبخواه و طبق هر سلیقه ای دوست داشت و پذیرفت. این عکس-نقاشی ها برای خالقشان حُکم یک پلکانی را دارد که هنرمند چند تایی از آنها را با هم طی کرده باشد و این به مدد تجربه های گذشته ی وی در طراحی و نقاشی است.
به امید موفقیت روز افزون
برای دیدن آثار:
درست یکسال قبل در مهرماه ،نمایشگاهی برپا شد تحت عنوان "هنر و امنیت" که برگزارکننده اش نیروی انتظامی بود. این نمایشگاه هنری، در کنار دستاوردهای امنیتی پلیس و سایر فعالیتهای نیروی انتظامی برگزار شد اما عمده مانور تبلیغاتی نمایشگاه بر روی امنیت و مسائلی اینچنینی بود.من هم مثل خیلی های دیگر از دوستان و همکاران ،در بخش تصویرسازی و کاریکاتور نمایشگاه شرکت کردم.با توجه به مقررات مندرج در بروشور فراخوان، آثار را به صورت اصل ارائه کردم.کاری که خیلی از دوستان و همکاران خوبم نکرده بودند. تا اینجای کار خیالم راحت بود که حداقل من به مقررات نمایشگاهی احترام گذاشته ام.همه چی گذشت و نمایشگاه به پایان رسید. بعد از اتمام نمایشگاه برای باز پس گیری آثار به دبیرخانه مراجعه کردم. همانجایی که آثار را سپرده بودم و قبض رسید دریافت کردم. دبیرخانه نقل مکان کرده بود و گویا آثار را هم با خود برده بودند(البته اینطور به من گفتند).هیچ شماره تماسی هم از خود نگذاشته بودند که بتوانیم با آنها تماس بگیریم. از آنجا که تمامی اطلاعات و شماره تماس های شرکت کنندگان را نیز داشتند ،به انتظار تماسی از طرف آنها شدیم. شش ماه گذشت، نه ماه، یازده ماه و نه تنها تماسی گرفته نشد ،بلکه حتی انجمن های هنری هم نتوانستند کاری برای شرکت کنندگان انجام بدهند و بهانه شان هم این بود که برگزار کننده حتی جوایز را نداده است.
پس از یکسال از آنجا که رگ غیرت اینجانب به خاطر سرگردانی آثارم و اینکه خبری ازآنها نداشتم حتی خبر ....،ترکید،تصمیم گرفتم خودم دست به کار شوم.فکر کردم باید کاری بکنم.این طور نمی شود که ما بیاییم و بازار نمایشگاه دستاوردهای پلیس را گرم بکنیم و بعد هم با یک بی خبری حوالتمان کنند به بی خبری و آثارمان را سرگردان کنند و نگویند چرا؟ آیا اثر هنری ،با هرگونه معیار ارزشی، آنقدر بی اهمیت است که باید نادیده اش گرفت؟و خیلی از این حرفهای اینجوری که فقط اشکمان را در می آورد.دیدم کسی کاری به کار دردهای هنرمندان در قبال آثارشان را ندارد.گم شدن ها،کپی شدن ها،بی ارزش شدن ها،دزدیده شدن ها،برای همه رشته های هنری به وجود می آید اما تنها کسانی از این گروه ها به نتیجه خودشان می رسند که اعتراض می کنند و بلوا به راه می اندازند. و این حق شان است. رسیدن به خواسته هاشان حقشان است چون آنرا طلب می کنند.به همین خاطر من هم دست به کار شدم البته با ناامیدی کامل.حالا هم می خواهم روند پی گیری ام را با شما قسمت کنم که اگر پیروز شدم با همدیگر شادی کنیم و احترام آثار هنری را بازگردانیم.
مدتها بود که نامه ای برای وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی نوشته بودم و پرینت شده توی کیفم بود اما هر روز به اتفاقی سرگرم می شدم و پست نامه فراموشم می شدم تا اینکه یک روز صبح اول وقت به موسسه فرهنگی هنری صبا رفتم.با یکی از دوستان قرار داشتم تا به کتابخانه آنجا برویم .به در ورودی که رسیدم هم زمان آقای وزیر هم از همان در می خواستند وارد شوند. سریع یادم آمد که...گفتم عرضی دارم. با عجله گفتند جلسه دارم دیر می رسم گفتم ما هنرمندان هم همیشه دیر به حقوقمان می رسیم!(البته با عرض معذرت از هنرمندان بزرگ ،بنده نمیتوانستم آن موقع بگویم مثلا ما کفاش ها، یا ما بقال ها ،یا ما وزرا،یا ما بوتیکی ها،یا یه چیزی شبیه اینها.خلاصه ببخشید).کنجکاو شدند و گفتند چی شده ؟من هم مث وروره جادو تندی گفتم اما نه کامل در حد سه ثانیه.گفتند نامه تان را بنویسید و بدهید. آنتروز نامه توی کیفم نبود .من هم یک نامه نوشتم و باز در کمال ناامیدی به دست همراهانشان سپردم.متن نامه ای که قبلا برایشان نوشته بودم را در زیر می خوانید:
به نام خدا
وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی
جناب آقای صفارهرندی
با سلام و احترام ؛
چندی پیش در تاریخ 24 الی 30 مهرماه 1386 ، جشنواره ای تحت عنوان" اولین جشنواره هنرو امنیت " در کشور برگزار شد که برگزارکننده اش نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران بود. طی فراخوان هایی که از طریق روزنامه – تلویزیون – سایت ها و غیره منتشر شد، از هنرمندان در رشته های مختلف هنری:تصویرسازی – کاریکاتور – عکس و پوستر دعوت شده بود تا آثارشان را ارائه دهند. مطابق همه جشنواره ها مقرراتی هم برای ارائه اثر ذکر شده بود از جمله: ابعاد و زمان ارسال و همچنین اصل بودن آثار( تنها در بخش کاریکاتور طی ضوابطی هنرمند می باید به ارسال اثر به صورت پرینت اقدام کند).به طور مسلم جوایزی هم برای برگزیدگان هر یک از این بخش ها در نظر گرفته شده بود. اینجانب در دو بخش کاریکاتور و تصویرسازی شرکت کردم. آثارم را در بخش کاریکاتور به صورت پرینت ودر بخش تصویرسازی به صورت اصل به دبیرخانه جشنواره به آدرس: خیابان شهید مطهری، خیابان سلیمان خاطر، کوچه اسلامی، شماره 31 ، تلفن: 88329670 بردم و رسید آثارم در بخش تصویرسازی را دریافت کردم. پس از پایان نمایشگاه جهت دریافت آثارم به دبیرخانه مراجعه کردم اما تنها یک اثرم را که به نمایشگاه راه نیافته بود دریافت و 2 اثر دیگرم را به دلیل اینکه قصد دارند از آثار به نمایش درآمده، کتابی چاپ شود، نزدخود نگاه داشتند و عودت آنها را منوط به بعد از یک تا دو ماه دیگرش کردند. پس از مدتی دوباره به محل دبیرخانه رفتم تا آثارم را پس بگیرم اما افرادی که در مکان مورد نظر به صورت ثابت کار می کردند جواب دادند که دبیرخانه به صورت موقتی در آنجا حضور داشته اند و نقل مکان کرده اند. از آدرس جدیدشان پرسیدم خبر نداشتند. در مورد آثار پرسیدم گفتند همه را با خود برده اند. شماره تماس کسی را خواستم که بتوانم از طریق آن پیگیری کنم، ندادند.با انجمن تصویرگران تماس گرفتم و درباره پیگیری سرنوشت آثار با مجریان جشنواره هنر و امنیت، صحبت کردم اما آنها اینطور به من گفتند که جشنواره حتی جوایز برگزیدگان را هم نداده است و ما در حال حاضر مشغول پیگیری در مورد جوایز هستیم و پس از آن به بازگشت آثار می پردازیم. با یکی از برگزیدگان نیز صحبت کردم.ایشان پیشنهاد کردند مراتب را با دفتر نظارت مقام معظم رهبری در میان بگذاریم. نهایتا هرکدام از ما، به واسطه دلمشغولی های حرفه ای و نوع خلقیاتی که داریم ( که همیشه هم در اینگونه مسائل به ضررمان تمام میشود ) ازادامه کار و پیگیری منفعل شدیم.چند روز قبل، برگه ای فراخوان به دستم رسید تحت عنوان" اولین جشنواره انسان و ترافیک "که اینبار برگزارکننده اش پلیس راهنمایی و رانندگی نیروی انتظامی می باشد.با خود فکر می کردم زمانی که جشنواره یی تحت عنوان "هنر و امنیت" برگزار می شود که در کنار آثار هنری به ارائه فعالیتهایی نظیر ارتقای امنیت اجتماعی پرداخته می شود و برگزارکنندگان، داعیه دار حفظ و نظم در امنیت اجتماعی هستند، پس چگونه است که آثار هنری نه تنها به لحاظ مادی دارای امنیت نیستند، بلکه همیشه و در هر حال به لحاظ معنوی نیز، امنیت و احترامشان نابود و نادیده گرفته می شود. بنده آثارم را به صورت اصل به جشنواره ای ارائه کردم که تحت نام امنیت می بود آنها را طبق رسم امانت به جشنواره سپردم. برای منِ نقاش، اثرم هرچند طبق شرایط سلیقه ای و نگرشی افراد مختلف، دارای جایگاههای ارزشی متفاوتی باشد، برای خودم که آنرا خلق کرده ام، همه چیز است. با این درخواست، نه قصد زیر سوال بردنِ مراجع برگزارکننده جشنواره ها را دارم و نه قصد زیر سوال بردن نظارت های وزارتخانه را در برگزاری چنین جشنواره هایی، و نه حتی از کوچکترین اتفاقات خوب و بد چنین جشنواره هایی می خواستم صحبت کنم، بلکه هدف من فقط و فقط یک درخواست محترمانه است از وزیر محترم که حقانیت خود و حمایت خود از هنرمندان را ثابت کنند و آثار هنری را، مخصوصا آثار اصل را، به صاحبانشان بازگردانند. امیدوارانه منتظر برگشت آثارم هستم.
با تشکر
البته نامه دستنویسی که دادم از نامه ای که خواندید خیلی خیلی خلاصه تر بود.
نامه ام را در تاریخ 30/7/1387به جناب وزیر عرضه کردم.
در تاریخ 6/8/1387جواب نامه ام را دریافت کردم آنهم در کمال نا باوری! یک هفته هم نشد که از طرف وزیر محترم، نامه جواب دریافت کردم و این خوشحال کننده بود!سرعت عمل شان در این مورد برای من باورنکردنی و ستودنی بود. اما باز هم از آنجا که طبق جواب نامه باید در ارگان دیگری اقدام می کردم باز هم کمی مایوس شدم و با خود گفتم حوالتم کرده اند به میز بغل!متن نامه را در زیر می خوانید:
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
سال نوآوری و شکوفایی
برادر گرامی سردار سرتیپ دکتر اسماعیل احمدی مقدم
فرمانده محترم نیروی اتنظامی
با سلام
ضمن ارسال تصویر نامه مورخ30/7/87سرکار خانم....نقاش و تصویرگر شرکت کننده در جشنواره "هنر و امنیت" که سال گذشته به همت نیروی انتظامی در مصلایامام خمینی(ره)برگزار گردید، سپاسگزار خواهد بود جهت حل مشکل نامبرده و عودت آثار ایشان دستور مساعدت و همکاری صادر فرمایید.
محمد حسین صفارهرندی
رونوشت: سرکار خانم....
شماره نامه....
در تاریخ 7/8/1387به ستاد فرماندهی نیروی انتظامی مراجعه کردم.بعد از اینکه نامه را نشان دادم و خیابان سربالایی و سرپایینی را برای دبیرخانه و اطلاعات دوبار رفتم و برگشتم ،با تلفن انتظامات ورودی به من گفته شد که معلوم نیست نامه کجاست؟شاید آمده دبیرخانه و به خاطر تعطیلات توی کارتابل نیامده.یک شماره تلفن مستقیم دادند مربوط به جناب سروان...و گفتند ده روز دیگر تماس بگیرید!
دست از پا درازتر برگشتم خانه.
حالا می خواهم این جستجو را به صورت پست در وبلاگم بگذارم تا ببینم بعد از چند بار پست گذاشتن به نتیجه می رسم.امیدوارم بیشتر از سه یا نهایتا پنج تا نشود.
همه این کارها برای بازگرداندن آثار هنری و به یا دآوردن احترام شایسته در قبال اثر هنری است.
به امید تماس دوستان و همکارانی که مایل به ادامه مسیر با من هستند می مانم، اما نمی نشینم!
سیاه مشق ها نمونه ای از هنر مدرن هستند. اینرا از آقای ِ....شنیدم. فردی که بسیار مدرن است و اروپایی! البته اینرا هم گفتند که بعضی از خطاطان نستعلیق با استفاده از شکسته نستعلیق بازی ها و شکل هایی با نوشته می سازند و مثلا طوطی می کشند بلبل می کشن و از این چیزها.این قضیه نه تنها حرکتی مدرن نیست بلکه نابود کردن اصالت هنر خوشنویسی است.
باید به فکر ارائه بهتر آثار هنری بود. آنهم وقتی پای مسائل بین المللی به میان می آید.البته این قضیه همین حالا و همین جا در این سرزمین هم مورد توجه قرار گرفته. یادم می آید یک بار برای شرکت در نمایشگاهی اثری فرستادم که وقتی در سالن نمایشگاه دیدمش جگرم سوخت! بوم به خاطر فشار به یک چیزی در وانت یا ماشین حمل آثار،فرو رفته بود و تار و پودهایش کش آمده بودند.البته پاره نشده بود اما عمیقا تار و پودش از هم واشده بودند و رنگهای آن جا ریخته بود و خلاصه چشمتان روز بد نبیند....
بگذریم! امروز کاتالوگی دیدم که هم داغ دلم را تازه کرد و هم خوشحال شدم از جهت اینکه دیگر احتمالا هیچ نقاشی ای چرک و پاره و لهیده در سالن ها به نمایش در نخواهد آمد اگر!!!اگر!!!!اگر از خدمات جدید موسسه ماه مهر استفاده کنید. این موسسه یک کار جالب کرده و آن اینکه اگر شما نمایشگاهی داشته باشید خدماتی به شما می دهد از قبیل:
-عکاسی از آثار
-بسته بندی آثار(مجسمه،نقاشی،عکس ،سفال)
-ساخت جعبه حمل
-صدور گواهی سم زدایی برای آمریکا و کانادا
-صدور صورتحساب بین المللی
-نصب آثار
-و....
خودتان می توانید با موسسه تماس بگیرید. من که بازاریابشان نیستم!
الغرض! احترام به اثر هنری و آسوده کردن ذهن هنرمندان از مسائل حاشیه ای برپایی نمایشگاه، یکی از آن چیزهایی است که همیشه جایش خالی است و تازه به گمانم با بالا رفتن قیمت چوب و چسب و میخ و بنزین کماکان جایش در زندگی ما خالی بماند و کماکان مجبور باشیم برای نمایشگاه گذاشتن هایمان-اگر گالری ای افتخار بدهد- بوم ها را روی کولمان بگذاریم! فرقی نمی کند!این هم برای خودش عالمی دارد.
دیدن یک نمایشگاه تر و تمیز و در عین حال با کیفت هنری هم کم از نمایشگاه گذاشتن آن چنانی ندارد.
مطلبی را که می آورم به خاطر نزدیک ترین کارتونیست در زندگی ام! مهدی تمیزی علیه السلام! و به سفارش یکی از همکارانش برای نشریه شان نوشته ام.
پرداختن به – انسان – در اغلب گونه های هنرهای تجسمی، یکی از عمیق ترین و حتی فیلسوفانه ترین منبعی است که می توان از آن به عنوان تکیه گاهی ابدی ،یاد کرد.انسانِِ وارسته ،ویا انسان محکوم، دارای شخصیت و حتی مسائل مادی مربوط به او، از مواردی است که می تواند با نگاهی موشکافانه تر ،دستاویز هنرمند در خلق اثرش گردد. کارتونیست ها ترجیح میدهند این انسان تعریف شده ی ذهن شان را در جامعه و شرایط حاکم بر آن قرار داده و از اثر ،تعریفی خلاقانه به مخاطب شان ارائه دهند. در واقع در بیشتر موارد این اثرپذیریِ انسان است که موضوعیت پیدا می کند اما چه اثری؟ این چیزی است که در قالب مفاهیم و موضوعات مطرح شده از طرف شخص هنرمند و یا سفارش دهنده( که می تواند شرایط حاکم نیز باشد) ،معرفی می گردد.در نقاشی ،این موضوع یعنی – انسان – اهمیت گسترده تر و جهان شمول تری پیدا می کند.گو اینکه تعریف ثابت و قطعی ای بر آن مترتب نیست. مخاطب ، به ظرایف و نکته سنجی ها و بی واسطه گی های پیام هنرمند احترام می گذارد ولی در نهایت در تکاپویی عمیق و کاملا شخصی ، دست به باز یافتن تعریفی مختص خود و تفسیر آن تعاریف در قالب انسانِ ذهنی خویش ،می کند.
باز گردیم به بحث انسان در کارتون یا کاریکاتور! چیزی که در اغلب آثار کارتونیست ها (و به خصوص روی سخنم با کارتونیست های ایرانی است ) دیده می شود این است که به این موضوع (انسان)خیلی عمیق تر و فیلسوفانه تر از جوامع دیگر می نگرند.وبا کمی اغراق، شاید هم گاهی از فرزانگی ذاتی شان رنج می برند که این –رنج- تنها به صرف مفهوم مطلق آن نیست بلکه در توضیح عمق اثر گذاری این آثار است. از دلایل ساده و صادقانه اش هم ،همین نگاه خردمندانه ، غم های ساده، اتفاقات پیش پا افتاده ، اتفاقات مهمی که حتی با همه ی بزرگیشان شک می کنیم که دیده ایم یا نه؟ وبی تعلقی شان به ضوابط ، وادادن هایشان به هر مفهوم انسانی و یا حتی غیر انسانی..............همه و همه از دلایلی است که این انسان در آثار کارتونیست های ایرانی ، مقید به انجام و بیان آنهاست.این قید و بند های ناموزون حُسنِ رفتار! که گاهی به تمسخر بیشتر مانند است،شاید در جوامعی دیگریکی از اصول رفتار و حتی از قواعد بیان تصویری باشند اما رهایی این انسانهای خط خطی و مهجور،در غالب آثار هنرمندان ایرانی ،به آنها و هنرمند و مخاطب ،فرصت ابراز هرگونه اندیشه ای را می دهد.و شاید درست به دلیل همین رهایی است که ساده ترین و صمیمی ترین آثار کارتونیست های ایرانی ،در جشنواره های بین المللی ،چشم نواز و دلفریبند.چنان که حتی از نگاه مخاطب غیر ایرانی ،این انسانها در بهشت زندگی می کنند و از بهشت هم آمده اند و گاهی این تفکر را هم به هنرمند تعمیم می دهند و اورا و شرایط زندگی اش را همانگونه تصور می کنند. چیزی که دست کم گروهی از ما شاهدان عینی! به واقعیت آن ...........شک داریم!!! با این وجود،انسان متعالی کارتون های ایرانی ،نشان از این دارد که نظر بلند است و بی همتا.
چیز دیگری که در آثار کارتونیست های ایرانی قابل تعمق است پرداختن به انسان به عنوان یک نمونه از یک انسان کامل است (که این تکامل می تواند در جهت عکس نیز عمل کند). پرداختن به جنسیت انسان های تصویر شده در این آثار، عمدتا شکل نمی گیردمگر در موارد محدودی برای بیان زن بودن،مادر بودن،الهه بودن،گاهی زورگوبودن! و نهایتا آشپز بودن. اینکه اگر قرار باشد عملی از کسی سر بزند،خوب یا بد، فرقی نمی کند که آنرا یک زن یا یک مرد انجام بدهد و این شاید یکی از چاشنی های گمشده در آثار کارتونیست هایی است که اصرار بر خلق اثری صرفا طناز و خنده دار می کنند.این نوع برخورد هنرمندان شاید به خاطر حفظ احترام شان نسبت به زنان در جامعه باشد و یا سخاوت چیره دستانه شان به محول کردن همه ی آفات و عواقب رفتار کاراکترشان به مردها! گو اینکه اصولا مهم نیست که چنین عملی از چگونه انسانی و با چه شرایط فیزیکی و فرهنگی و غیره و غیره و با چه فرمی از انسان ،اتفاق می افتدو عکس العمل ،هر چه باشد شامل حال همه انسانها خواهد شد. مجسمه تفکر به لحاظ ظاهری مرد است اما آیا می توان اندیشه را از ذهن زنان زدود تنها به صرف آنکه نمادی عینی از تفکر برای این گروه ساخته نشده است ؟ و همه اینها حُسن آثار کارتونیست های ایرانی است.القای همه جوانب اخلاقی و غیر اخلاقی به انسان!
البته تمام موارد با مرور ذهنی ام به کارتون های بی عنوان و آثار شخصی تری از هنرمندانی است که دیده ام و گرنه بحث انسان درگروه کارتون های مطبوعاتی اصولا چیز دیگری است، یک انسان کاملا اجتماعی و دیکته شده و تا حد زیادی مد روز!که چندان هم اعتقادی به صحبت درباره آدم های این کارتون ها ندارم چرا که هر روز به تصویر در می آیند ،همان روز یا دست کم تا هفته ای دوام می آورند ولی در نهایت دستخوش تغییرات حاصله از شرایط می شوند و نامیرایی انسان های کارتون های گفته شده ی قبلی را ندارند.....................همین نامیرایی سندی خواهد بود برای سالیان بعد از خلق اثر ،که مخاطب دریابد هنرمند در چه شرایطی و با چه انگیزه و نگرشی دست به خلق اثری زده است که می توان از ورای آن به جست و جوی ادبیات ذهن هنرمند و تعبیر و تفسیر آن پرداخت.کاری که ماخذ تحقیقی بسیاری از دانشجویان امروزه بر همین اساس است یعنی بازتعریف آثار هنرمند ابن هنرمند! و این نه تنها باعث نمایش دوباره آثار هنرمند در برشی از زمان و مکانی دیگر خواهد شد ،بلکه تا زمانی که نامیرایی این آثار ،جذاب باشد،هرگونه بازتعریفی از این آثار ،نگرشی دوباره از انسان به جامعه ارائه خواهد داد.
با متانت بسیار،رو در روی ِتصویر بزرگی از شهوت زننده ی زنانه ای ایستاده بود و تابلو را برانداز می کرد.تصویری کاملا انتزاعی و در عین حال کاملا رئالیستی!!! می فهمیدم چرا چنین متین و آرام ایستاده و نگاه می کند.تابلوها همه یک شکل بودند.ریتم ِ متغیر ِهمان فرم ِ پیچیده و آشنایی که نقاش تعمدا می خواست نشانش دهد و موذیانه پنهانش می کرد در پیچیدگی فرم و رنگ.جالب اینجا بود که نقاش را می شناختم.سالها قبل در دانشگاه هم کلاسی بودیم و عجیب بی استعداد بود در نقاشی اما همتش عالی!با آن آشنایی های گذرا و دور،می توانستم تصور کنم چرا در این نقاشی ها چهره خودش را با وضوح بسیار به تصویر کشیده است.آن صورت حریص با فرمهای هوسناک زنانه و رنگهای قرمز و قهوه ای اش مرا به یاد تلاش های تاریخی هنرمندان در ثبت لیبرالیسم و فمنیسم در آمریکای بی تمدن می اندازد که نهایتا همین ولنگاری های اندیشه، آن سرزمین بکر بی حادثه و گذشته ای فرهنگی را، به سرزمینی در صدر مبدل کرد.صدور اندیشه های بیان شده ای که تا دیر زمانی محدودیت بیانشان راه را بر هر گونه حرگت آوانگاردی بسته بود.و حالا قدیمی ترین جوامع متمدن هم به گرد اندک بلند پروازی های این کشور،حتی نمی رسد.
حالا در این سوی بی سوی عالم،و در این تحجر اجباری که ملزم به رعایتش هستیم،هنرمندش،نه از سر بوالهوسی تخطی می کند و نه از سر خلوص حتی. بلکه همه از سر خودنمایی است.از تصاویر فراتر از اندیشه ی امروز زن ِ ایرانی اش تا خود ِ اندیشه اش . همه بوی خودنمایی های روشنفکری های بی اساس می دهند.آزاد گویی های هنرمندانه نوع دیگری از اطوارهای فریبنده شان برای جلب مارکت های هنری دنیاست.
هیچ اتفاق سرگرم کننده ای نمی افتد تا من در رنگهای بازیگوشش شناور شوم و فراموش کنم زیبایی در هنر فراموش شده است.همان ایده ی روشنگر در هنر مدرن: طرد زیبایی !
و ما در این سرزمین رنگی رنگی،همچنان در بوق بی حاصل هنر برای بودن یا نبون می دمیم و نفسمان بند می آید.سیاه می شویم و ....می میریم،بی خاطره ای رنگین،بی تصوری صادق،بی تصویری راستگو....
....چند روز بعد در خانه هنرمندان پوستری دیدم از کنسرت پری زنگنه در تاریخ های چه و چه و کجا!
دوزاریم افتاد و شکست!این تشابه اسمی! این ...
یه بار آقای وکیلی گفتند یه خانمی هست هم اسم من و تا حالا به اقرار خودش چند تا نمایشگاه با استفاده از ربط خویشاوندی با آقای وکیلی برای خودش دست و پا کرده و در واقع می خواستند بدونند که آیا من هم از این شیطنت ها کردم یا نه؟
مثل اینکه باید به دیدن بانوی آواز خوان ایرانی برم و خودمو معرفی کنم.خدا رو چه دیدی شاید به خاطر هم اسمی هم که شده تونستیم یه اجرای هنری دو نفره داشته باشیم؟"بانوی روشندل شیلوت"(یادش به خیر آن شرلی)..........بهم نخندیدآ. یاد گرفتن یه چیز جدید به آدم یاددآوری می کنه که چند سالشه؟ ربطشو نمی دونم اما من سر کلاس مدام تاریخ توی شناسنامه ام می یومد جلوی روم اما بدجوری بهش بد محلی می کردم. میشه شما هم یه چیز جدید بهم یاد بدید؟ هیجانش کشنده است !!!!!!!!!
خوب نمی نویسم میدانم.اما برای دل کوچکم کفایت می کند.
"به نظرم این دردناک نیست که این دو هنرمند و یا احیانا سایر آن طرفی ها- منظورم کسانی که در ایران زندگی نمی کنید- بخواهند ملیت خود را کتمان کنند . دردناک این است که اینجا در ایران زندگی کنی و هویت شخصیتی خود را پنهان کنی .کتمان ملیت در مقابل کتمان شخصیت؟ کدام به کدام می چربد؟ شاید حتی هیچ کدام به هیچ کدام! این دو هنرمند اگر برای عبور از موانع اجرایی کارشان یا جلب توجه بازار کار یا هر انگیزه دیگری این کار را می کنند یقین دارم هرگز تجربه نکرده اند که مثلا شخصیت خود و بودن خود را کتمان کنند. اتفاقی که در هر ثانیه من و همسرم وامثال ماها آن را در این جا تجربه می کنیم و در واقع با این پدیده ناب غیر انسانی! زندگی می کنیم. من نقاشی میکنم و همسرم گرافیست و کارتونیست است. اینجا اگر کسی غیر از همکاران، از ما بپرسد چه کاره ای پاسخی برای گفتن نداریم چراکه اصولا این جور کارها یعنی مشاغلی که کمترین ارتباطی حتی با واژه هنر داشته باشد ، مضحک است و مخصوص بچه های لوس! و بزرگ های بی خاصیت! دوستان بازیگرمان(تئاتر) با دغدغه نان شب زندگی می کنند و غصه دار همدیگرند. نقاشان هماره در پی رابطه های قشر پولداری که از سر تفنن نقاشی هم می کنند گم می شوند و نادیده گرفته می شوند. اماهمه اینها و همه این دلبستگی ها را در کنج خانه های دلگیرمان پنهان میکنیم مبادا به انگشت نشانمان دهند و بگویند آدمهای بی دردی که پی خوش گذارانی به هنر آویزان شده اند. قبول دارم که گروه زیادی در جامعه حالای ما از همین آویزان های خوش بر و رو و خوش سر و زبان اند و بی هنر . و ما که از ترس، پا از خانه بیرون نمی گذاریم و فقط کار می کنیم برای خودمان و نه مشتری تپل به طورمان می خورد و نه حتی یک گالری نقلی برای معرفی آثارمان. اینجا در هر ثانیه ما خود را کتمان می کنیم.اگر چیزکی پول گیرمان آمد و بعد از شکم ، کفاف زیاده خواهی های دیگرمان را داشت کتاب لاغری می خریم و می جویمش با تمام وجود. و اصلا فکر نمی کنیم شاید دغدغه روشنفکران آن طرفی خواندن کتاب به فارسی باشد.ما به آزادی های دنیا غبطه می خوریم و شما از محدودیت های خودخواسته می گوئید. من اگر زمانی چشمانی برای دیدن کارهایم گشوده شد و ملیت ام را پرسیدند فریاد می زنم از هیچ کجای این زمین ام و به هر کجای این زمین زاده ام! سرزمینی که مرا به آن گونه که هستم قبول کند و به حرفهایم گوش کند و برای قبول یاحتی رد آنها دلیلی منطقی بیاورد.
با وجودی که احساس کردم روی سخنتان بیشتر با ایرانیان خارج از ایران است اما دلم خواست بگویم مطلبتان را یک بار دیگر بخوانید و بگوئید منیرو! گوش می کنی، با تو هم هست! !!!!!!
محاکمه تان نمی کنم اما شما هم دست در جیبتان کرده اید و تنها تاسف می خورید.اعتراض هایتان ادیبانه است و غمناک. نه آتشی برپا میکند و نه آبی بر این آتش های ماست. در سفرهای تفریحی یا فرهنگی تان اگر از روی سرزمینی گربه ای شکل رد شدید، بغض نکنید. با این همه، " حال همه ما خوب است.....".........!
تقریبا یک سال پیش بود که یکی از دوستام تماس گرفت و گفت :قراره تئاتر گروه اصغر خلیلی (کارگردان )(اسم گروهشون رو فراموش کردم!) در آلمان اجرا داشته باشه و تصمیم دارند در کنار اجرای نمایش در ورودی سالن ، بیننده هاشون رو با عکس و نقاشی درباره همون تئاتر روانه سالن اجرا کنند.خودش (وحید شریفی ) مشغول عکاسی از روی اتودها و اجراهای گروه نمایش بود. اما از اون جایی که این اتفاقات در اصفهان بود ، شمه ای از نمایشنامه رو تلفنی برام گفت و گفت اگه بتونم کار کنم ، یه کار گروهی خوبی می شه و من هم چون از قبل با بازی شیوا مکی نیا (بازیگر و همسر کارگردان ) آشنا بودم و هم اجراها و کارگردانی رو در کارهای دیگه ی گروه دیده بودم ، قبول کردم . برای خودم هم جالب بود. از طرفی مدتها بود که به شیوه ای کاملا وحشیانه و آزاد نقاشی می کردم و هیچ موضوع و محتوایی الا خودم ، نبود. و حال فرصتی بود که با مفهوم و محتوایی که شنیده بودم ، کار کنم . مجموعه، کامل شد و رفت و............
خلاصه ! کارهامو برای یکی از دوستام در فرانسه هم فرستادم . بدون هیچ نوشته ای ! ایمیل زد که کو پس نوشته ات ؟ گفتم چی و کجا و چرا؟ گفت :امروزِ روز تو این دنیا هر حرکتی که می کنی باید دلیلی ، برهانی ، فلسفه ای ، چیزی ، چیزکی حتی، در مورد اون کار ارائه بدی و توش از فکر ها و ایده های خودت بگی و نظر بدی! دیدم منو چه به تز دادن ......
اما چیزکی نوشتم و به تکمیل نقاشی ها براش فرستادم.
واینک آن نوشته :
"....جان. سلام و احوالپرسی و ....
درباره این مجموعه باید بگویم همه چیز از یک تئاتر شروع شد. نمایشنامه درباره ی زن و مردی است که باردار نمی شوند و مشکل هم از طرف مرد بوده است و با هم توافق می کنند که اینرا به کسی نگویند و بگویند مشکل از طرف زن بوده
است تا اینکه زن باردار می شود و شوهرش به او شک می کند.
این نمایش، کشمکش های روانی بین زن و مرد در مورد باردارشدن عجیب زن است و اینکه در واقع زن هم نجیب است. زن از بابت این کشمکش ها رنج می کشد و در این موقعیت، دختری جوان او را همراهی می کند و برای تسلایِ روح و خاطر زنِ باردار، با او هماواز و همراه می شود. صحنه ی این داستان در یک دایره محصور در یک مربع اتفاق می افتد و شاید به همین خاطر نام نمایش را " ماندالا " گذاشته اند. شروع کارم در این موردِ به خصوص، با صحبت یکی از دوستانم آغاز شد. او قصه را برایم تعریف کرد و فضای کار را برایم گفت. من خودم اصولا اجرای تئاتر را ندیدم( چون تنها در اصفهان و آلمان اجرا شد) و اصولا کمی هم با کلیت داستان مشکل داشتم . حتی نام نمایش با توجه به محتوای کار کمی عجیب می آمد. اما به درخواست دوستان و اینکه به کل داستان توجه نداشته باشم و فقط به محتوا که در مورد زنِ باردار است فکر کنم و نقاشی کنم، بدون اینکه بدانم نقاشی تا چه اندازه به فضای نمایش نزدیک است. اصرار من در دانستن فضای کار به این خاطر بود که می بایست نقاشی ها در هنگام اجرای تئاتر در سالن نمایش به نمایش در بیاید و برای من هماهنگی، مورد مهمی به شمار می رفت.(بین نقاشی و نمایش)
در اینکه تا حدودی در آثارم تصویر زن دیده می شود و اینکه اصولا فضای رنگی حاکم بر آنها گونه ای زنانگی دارد! که خب فکر کنم تا حدودی طبیعی باشد.
زن در فرهنگ شرق جایگاه خاصی دارد. مخصوصا زنانی که تحت تملک مردانند یا قشنگتر بگویم " ازدواج " کرده اند. هرگونه عمل زشت یا زیبای زنان شوهردار، به ویژه در شرق، آنانرا به عنوان یک زنِ خوب یا یک شخصیت خوب یا بد معرفی می کند. در این نقاشی ها اصلا تعمدی نداشتم که باردار شدن زن را توسط شوهر یا غریبه ای دیگر نشان دهم. اینکه در اصل، بارداری به معنای آغازِ یک انسانِ دیگر است و برای ورود پدیده ای جدید به جهان بایدهمه چیزِ انسان و هستی، برای پذیرفتنش آماده باشند و پذیرنده. گو اینکه در روند شکل گیریِ آفرینش، تردیدهایی هم وجود داشته باشد.
حمایت فرد دیگری از زن باردار به عنوان حامی زن و نوزاد او، به عنوان نمادی از حمایت و آمادگی جهان برای پذیرفتن نوزاد و یا به معنایی دیگر ، پذیرشِ " اندیشه ای نوین " است.
در حین کار،گاهی ذهنم شدیدا مشغول نام نمایش می شد: " ماندالا " و اینکه ماندالا اساسا به معنای چرخه کیهانی حیات است که ما از آن به" عناصر چهارگانه حیات" یاد می کنیم. برداشت ذهنی من از چرخه کیهانی حیات در این نمایش گستره جدال انسان در به وجود آوردن حیات های نوین است. و اینکه تنها نمایندگی انجام این وظیفه بر عهده زن است. اصولا کلمه بارداشتن به معنای تحت اللفظی اش کاری را شروع کردن و بار گذاشتن به معنای اتمام کار و به نتیجه رساندن کار است. اینکه در دوران بارداری جنین برای تبدیل شدن به انسان کامل چه مراحلی را طی می کند چندان مهم نیست.(نَه البته به لحاظ پزشکی!). مهم این است که این موجودِ کامل شده در بطن زن یا مادر به کمال میرسد و حتی افتخار! زندگی در دنیا از همین دریچه یعنی مادر به نوزاد داده می شود.
در یکی دیگر از نقاشی هایم تصویر رَحٍمٍ مادرم را نقاشی کردم با پنج فُرم انسانی که گمانم این پنج نفر (بچه های مادرم) جزء تقدیر و مقدرات مادرم بوده است. اینکه حتی قبل از به دنیا آمدنِ اولین فرزند، همه چیز حتی تولد آخرین فرزند به عنوان مکتوبی مسلم در رحم مادر نهفته است و اینکه تنها مرور زمان است که باعث رونمایی هر کدام می شود.(آیا من به مکتوبات لایتغیر اعتقاد دارم؟) وگرنه در حقیقت محض همه اینها وجود دارد و تنها تابع زمانی برای شدن هستند. انتخاب زن از طرف خداوند برای انجام این ماموریت یک انتخاب قدسی و جالب توجه است. صبوری جنس ماده در نگه داشتن و حمل موجودی دیگر و قبول مسوولیت نُه ماهه و مسایل حاشیه ای در بارداری تنها از عهده ی زنان بر می آید.
نمی دانم جامعه غرب با تفکر زایش های مصنوعی و خارج از روال طبیعی اش چگونه برخورد میکند و اینکه اصولا زنانی که این مسوولیت را رد می کنند چگونه اند؟. به عنوان نزدیکترین نمونه ی شرقی: خودم: یکی از زنانی هستم که به هیچ عنوان نمی توانم در مرحله ای به عنوان بارداری قرار بگیرم. تفکر من نسبت به زایش بر می گردد به طول زندگی و هستی بعد از تولد. اینکه انسانِ به وجودآمده با وجود همه تقدیرات و احتمالا تغییرات ،چگونه خواهد بود، مرا از قبول این مسوولیت باز می دارد.
زنان شرقی همواره در جستجوی آرامش در خانه و خانواده شان بوده اند. پذیرایی از همسر و فرزندان جزء افتخارات زن شرقی است. البته این را هم باید بگویم که تقریبا تمامی یا حداقل نیمی از این خصلت ها در جامعه مدرن و نوپای ایرانی از بین رفته است یا کسانی که تابعیت اخلاقی به اینگونه تفکرات دارند کمتر در انظار آن را بروز می دهند چرا که اینگونه تفکرات مُهرٍ اُملیسم شرقی! خورده اند و زنانی که با روش های نوین سعی در ایجاد روابط زناشویی دارند در مرتبه ای متفاوت تر قرار دارند. اینگونه رفتارهای ضد و نقیض در رفتار و منش شاید در خور جامعه درگذار کشور در حال رشدی چون ایران باشد اما چاشنی دین و دین مداری یکی از آن مواردی است که نمی توان جای آن را در این کشمکش نادیده گرفت. منٍ نقاش از یک طرف با جنبه ای از شخصیت ام در تکاپو هستم که به آن خو گرفته ام و مَدار من برای زندگی است. شخصیتی از تعهد و تدین، اما نه تدینی به شیوه معمول و متحجرش. دین تا به آن حد که برایم ممنوعیت در خطا ایجاد کند و نه بیشتر و قاعدتا انتخاب روش زندگی با خودم است. اینکه تا چه حد اینگونه انتخابها بیراهه باشد یا راه ؛ مرور زمان آن را مشخص می کند.
در هنگام نقاشی کردن آن جنبه ای از من بیدار است که حساس تر بوده است، در طول تاریخ زندگی ام و در عرض اتفاقات خوب و بدی که بر سرم آمده است. این جنبه حساس من قاعدتا در گوشه ای از تصاویرم دیده خواهد شد: تنهاییٍ شاعرانه و تلاش موذیانه ام برای حفظ آن و در عین حال پایبندی شدیدم به انسانها و واقعیت هاشان در اطرافم، پنهان کردن دردهایم به بهای سوگواری بر دردهای دیگران، رنگهای پر هیجان و تابنده و چشمهای غُران و طلبکار! که همه چیزی از دنیا طلب دارند و من، نقاشٍ این همه هستم.
زن و بارداری یکی از مسائلی است که چندان به آن فکر نمی کنم. یکی از چیزهایی که در نقاشی هایم بسیار دیده میشود -تنهایی- است. البته اینرا بیشترٍ مخاطبان آثارم به من گفته اند، در صورتی که من با شادی و شعف قلبی نقاشی می کنم. در نمایشگاه اخیرم همه با غُصه ی نگاهٍ چهره هایٍ نقاشی شده ام از گالری بیرون میرفتند و من تعجب میکنم ،زمانی که تصویر از رنگهای عاشقانه و فریبنده لبریز است چرا تنها مفهوم خطی یا طراحی اثر بیشتر می چربد؟
به راستی چه فلسفه ای عمیق تر و بالاتر از این می تواند در نقاشی کردن وجود داشته باشد که در خَلق یک اثر هنری هیچ چیز- مطلقا هیچ چیز- حتی رنگ و بوم و قلم – دخالت نمی کند الا روح بزرگ انسان!
آبان 1386
نوامبر 2007 "
...........حالا بعد از یکسال وقتی نوشته ام را مرور میکنم، احساس می کنم چیزهایی برای گفتن داشته ام که ننوشته ام. و یا اصولا نوشتن مطلبی برای یک مجموعه آثار، خیلی بیشتر از این حرفها، زمان می خواهد و بیان. سعی می کنم بعد از این به کارهایی که در گذشته انجام داده ام و حرفهایی که در گذشته زده ام، زیاد فکر نکنم. دیروز، آدم کهنه تری نسبت به امروز بودم و گناهی بر من وارد نبود الا نادانی. هرچند، روز به روز هم نادون تر می شم انگار.................
درضمن، سعی کردم 3 تا نمونه از همون مجموعه "ماندالا" رو براتون بگذارم که نشد! احتمالا اشکال فنی یا خطی یا اصلا چرا راه دور بریم عیب از خودم بود که نتونستم. بنابراین چاره ای نیست جز اینکه تحریکتون کنم که" به زودی به دیدنِ سایت آثارم دعوت خواهید شد"...................... این یک تهدید برای چشمای قشنگتون بود. به دل نگیرید!!!!